تبليغاتX
شهاب

شهاب

نوشته های یک نسل سومی انقلاب

مسأله‏ى ديگر، مسأله‏ى روضه‏هاست. روضه‏خوانى و سينه‏زنى بايد باشد؛ اما نه در هر عزايى. اين را بدانيد كه روضه خواندن و گريه كردن - آن سنت سنيه - مربوط به همه‏ى ائمه نيست؛ متعلق به بعضى از ائمه است. حالا يك وقت در جمع و مجلسى كسى روضه‏يى مى‏خواند، عده‏يى دلشان نرم مى‏شود و گريه مى‏كنند؛ اين عيبى ندارد. اصلاً عزادارى كردن يك حرف است، روضه‏خوانى و سينه‏زنى راه انداختن يك حرف ديگر است. روضه‏خوانى و سينه‏زنى راه انداختن، مخصوص امام حسين است؛ حداكثر مربوط به بعضى از ائمه است؛ آن هم نه به اين وسعت. مثلاً در شب و روز تاسوعا و عاشورا بخصوص، در شب و روز بيست‏ويكم ماه رمضان، سينه‏زنى و عزادارى و برپايى جلسات خوب است؛ ولى مثلاً در مورد حضرت موسى‏بن جعفر (عليه‏السّلام) - با اين‏كه وفات آن بزرگوار از وفاتهاى داراى روضه‏خوانى است - من لزومى نمى‏بينم كه سينه‏زنى بشود؛ يا مثلاً در سالگرد شهادت حضرت زهرا (سلام‏اللَّه‏عليها) مناسبتى ندارد كه ما بياييم نوحه‏خوانى و سينه‏زنى كنيم؛ بهتر اين است كه در آن موارد، شرح مصايبشان گفته بشود. شرح مصايب، گريه‏آور است.

من خودم الان در ايام ماه محرّم كه نمى‏توانم روضه بروم، چون آن احساس و عشقى كه در دل هر شيعه هست و دلش مى‏خواهد در عزادارى شركت كند، لذا من اين را با خواندن «نفس‏المهموم» حاج شيخ عباس قمى - كه يك كتاب عربى است - اشباع مى‏كنم؛ اين خودش گريه‏آور است و براى من كار چند نفر روضه‏خوان را مى‏كند. حتماً لازم نيست كه عزادارى به همان شكل سنتىِ روضه‏خوانى باشد كه اولش چيزى مى‏خوانند و بعد هم احياناً آخرش دمى مى‏گيرند و سينه‏يى مى‏زنند؛ نه، شرح حال را بيان كنيد؛ مثلاً يك نفر با بيان خوب و لحن محزونى، وضع زندان رفتن حضرت موسى‏بن‏جعفر را بيان كند؛ حوادث تلخ زندان را بيان كند؛ بعد شهادت حضرت را بيان كند؛ بعد مراسم تشييع را بيان كند؛ در اين صورت هر كس كه آن‏جا نشسته باشد، دلش نرم مى‏شود.

1370/12/13

سایت آقا

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

اگر در دهه 60، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی مرد سیاست و مرد انقلاب بود و یار صدیق امام به حساب می آمد، برخی در پایان جنگ و حتی برخی در اواخر جنگ- به نوع تفکر او درباره انقلاب و مناسبات انقلابی با جهان دچار سوالاتی شده بودند. اما هاشمی آنقدر جایگاه داشت که رئیس جمهور انقلابی بی چون چرای دوران بعد از جنگ باشد و این بار دست راست رهبری به شمار آید.

عملکرد اقتصادی و فرهنگی دولت سازندگی، بسیاری را از مرزهای سوال فراتر برد و به شکل منتقدین سرسخت سیاست های او درآورد. عنوان اصلی اتهام او نیز ناهمخوانی دولت وی با مقوله های کلیدی و اساسی عدالت اجتماعی و ارزش های انقلابی بود. اما حجت الاسلام هاشمی با همه انتقادها و با همه کم رأی آوردن ها در دور دوم، باز هم «استوانه نظام» بود:. سیاستمدار و مرد «قابل نقد» انقلابی.

داستان دوم خرداد و سیل هجوم ها بر سر حجت الاسلام هاشمی باز هم او را به مرکزیت ارزش ها نزدیک کرد. چرا که هر که بیشتر ناسزا از ضد انقلاب بخورد، در میان انقلابی ها انقلابی تر است. اما حجت الاسلام هاشمی شاید اولین اشتباه بزرگ دوران سیاست خود را هم مرتکب شد: کاندید شدن برای مجلس ششم. این بار هاشمی، سیاستمدار دارای اشکال و فردی انقلابی با عملکرد قابل نقد بود.

بازی ضد هاشمیِ احمدی نژاد، فصل جدید زندگی حجت الاسلام هاشمی را رقم زد. اشتباه سیاسی مجدد او در وارد شدن در مبارزه با رقیبی تازه نفس که این بار دقیقاً بر اساس انتقادات انقلابی گری او را به مبارزه می طلبید (نه مانند دوم خردادی ها با معیارهای ضد انقلابی). این بار حجت الاسلام هاشمی سیاستمدار قَدَری بود با کارنامه سیاسی با اشتباهات بزرگ و با نمره ای پایین متوسط در انقلابی گری.

انتخابات 88 و عملکرد هاشمی پیش و پس از آن باز هم او را به دوران دیگری وارد کرد. کسی که می خواست با شم و تجربه سیاسی خود میان انقلاب و ضد انقلاب «بندبازی» کند. کسی که بتواند هم هوای این ور را داشته باشد و هم آن طرف را! می توان گفت در آن زمان هاشمیِ استوانه نظام تمام شده بود نه تنها برای خواص حزب اللهی بلکه برای توده های مردم. اما این هاشمی سیاستمدار بود که در میانه میدان نقش بازی می کرد و همه را به تماشای هنر بندبازی خود فرامی خواند. هر لحظه جماعت حزب الله با سخنی بازگشت او را به خود وعده می دادند و لحظه ای دیگر ضد انقلاب بر روی نقشه های او طرح خود را می ریخت. این بار هاشمی مرد سیاست بود با آخرین فرصت های سیاست ورزی و مرد سوخته انقلاب به شمار می آمد.

اما آنکه فکر می کرد بندبازی جواب می دهد و قاطعیت های یک طرفه ای از جنس آقا محکوم به شکست سیاسی و انقلابی است، با گذشت حدود سه سال در چه جایی ایستاده است؟ پاسخ این سوال را در دو موضع گیری اخیر او می توان دید:

1.      انتخابات مجلس نهم: هاشمی پس از انداختن رأی خود جمله ای گفت که نشان داد او به مرحله دیگری از حیات سیاسی خود وارد شده است: «امیدوارم همان رأیی که در صندوق ریخته می شود، بیرون آید!» این جمله را می توان آخرین میخ بر تابوت حیات سیاستمدارانه هاشمی دانست. این جمله، نشان داد که هاشمی دیگر سیاستمدار هم نیست! سیاستمدار با رصد میدان بازی قدرت، قدرت ها را می بیند و طرحی می اندازد و می شود کسی انقلابی و ارزشی نباشد اما همچنان سیاستمدار باقی بماند. اما آن هنگام که سیاستمدار میدانی توهمی برای خود می سازد و به جای میدان حقیقی می انگارد، زمان مرگ سیاستمدار رسیده است. چون او در زمین سوخته بازی می کند که بازیگرانش توهمی هستند.

این جمله هاشمی در امتداد جملات دو سال قبل او و در امتداد بازی سیاسی او بود. که هم رأی داده باشد و هم علامتی به جماعت ضد انقلاب که: هنوز هم می توانید روی من حساب باز کنید! واکنش ضد انقلاب گویای مرگ یک سیاستمدار است: انعکاس سرد خبر در بی بی سی فارسی و مهم تر از آن تحلیل های ضد انقلاب که به یک جمله ختم می شد: ولش کنید او مجبور است رأی دهد، آبی از او برای ما گرم نمی شود! این گونه بود که هاشمی نه وزنه ای برای حزب اللهی ها است نه مردم عادی و نه حتی ضد انقلاب ولی او فکر می کند هنوز هم دارد با این چند گروه بندبازی می کند!!

2.      موضع گیری او درباره رابطه با آمریکا نشان دیگری از مرگ یک سیاستمدار است: او می گوید که من از بیش از 23 سال پیش معتقد به رابطه با آمریکا بوده ام! این حرف در دوره کنونی که آمریکا در حضیض است و ایران در اوج قدرت در 33 سال اخیر، یک معنا دارد: هاشمی دیگر معادلات قدرت جهانی را نمی فهمد. به عبارت روشن تر: هاشمی توانایی ادراک سیاسی خود را از دست داده است. چرا که این حرف نه در میان توده ها جایی دارد نه در میان خواص حزب الله و نه حتی در میان کشورهای منطقه و حتی جهان و حتی برای ضد انقلاب هم اثری ندارد چون آنها می دانند که در این باره تصمیم گیر اصلی آقا است. دلیل روشن آن هم این است که هاشمی وقتی ده ها برابر این جایگاه و قدرت داشت نتوانسته بود چنین چیزی را به آقا تحمیل کند امروز که جای خود دارد!

تنها توجیه عقلایی- به قاعده قدرت سیاستمداران- برای این جمله این است: اگر زمانی جمهوری اسلامی ساقط شد و آمریکا ایران را گرفت من هاشمی آماده مذاکره هستم! که خوب می بینید این توجیه قطعاً احمقانه است. تنها اثر حقیقی این جمله این بود که در جهانی که دیگر کسی آمریکا را حساب نمی کند رسانه های آمریکا خوشحال شوند که: آی! یک کسی در ایران ما را جدی گرفته است!

حیات سیاستمدارانه هاشمی به پایان رسیده است اما حیات سیاسی او ادامه دارد و او این حیات سیاسی را که به مویی بند است از صدقه سر آقا دارد: حکم تمدید ریاست مجمع تشخیص مصلحت! و البته این قاعده رهبری ولایی است. ولایت الهی در هر جایی جریان یابد، از همه کس در جهت خیر استفاده می کند. بلا تشبیه شیطان هم چون تحت ولایت تکوینی الهیه است در مجموع در نظام خلقت موجب خیر است هرچند حیات طیبه و توفیق رستگاری برای خودش، از بین رفته باشد.

دکتر و هاشمی

جالب تر از همه آن است که بر روی این سنگ قبر هنوز برخی ها یادگاری می نویسند! احمدی نژاد که روزی با ضدیت با هاشمی وجهه و رأی و اعتبار کسب کرده بود امروز برای موازنه قوا در برابر حزب اللهی ها دست به دامان هاشمی می شود! احمدی نژادی که دو بار با دو چشم خود رأی ضد هاشمی مردم ایران را دیده است برای جبران آرای از دست رفته دست به دامان هاشمی می شود!

البته همه راه های شر هر چند به ظاهر با هم دشمن باشند در مقابله با ولایت همیشه هم داستان هستند! داستان شر احمدی نژاد هم از چشم های بسته در برابر اوامر اسفندیار آغاز شد. چرا که اگر اول کار احمدی نژاد مخالفتی واقعی با هاشمی داشت در ادامه با مشائیزه شدن دکتر، این مخالفت با تفسیرهای سیاستمدارانه مشایی همراه شد. یعنی مخالفت با هاشمی یک ابزار است برای رأی مردم. هرگاه معادله تغییر کند ما هم تغییر می کنیم (بلا تشبیه مانند شعارهای ضد امپریالیستی منافقین و بستنی خوردن با آمریکا در سال های بعد).

برای فهمیدن عدم اختلاف بنیادی مشایی با هاشمی می توانید به لیست دوستان مشترک مشایی و هاشمی (مانند رحیمی) مراجعه کنید. البته می توانید به لیست بخور بخورهای تیم اسفندیار هم مراجعه کنید که دست هاشمی چی ها را از پشت بسته اند!

اما آینده

اگر همین داستان پیش رود بعید نیست که:

1.       بازی ضد آمریکایی و ضد اسرائیلی احمدی نژاد نیز با تحول درونی دکتر- از موضع انقلابی و هویتی به طرفندی تبلیغاتی تبدیل شود و

2.      این موضوع با تحلیل غلطی (همانند تحلیل قدرتمند بودن هاشمی) همراه شود: آمریکا قدرتمند است و باید با او مذاکره کرد؛

3.      ناگهان از حلقوم انقلابی دکتر، ندای لزوم مذاکره با آمریکا و عدم ضدیت با اسرائیل شنیده شود. خیلی عجیب است نه؟ در حد همان خانه نشینی دکتر. خیلی عجیب تر نیست. البته خدا آن روز را نیاورد و همه وجود دکتر را به انقلاب برگرداند.




تکمله: دکتر بعد از 2 سال به جلسه مجمع تشخیص رفت، العاقل یکفیه الاشاره!

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

آقای سهیلی!

سلام علیکم!

«:... در این دنیا آدم­ها دو دسته اند، یا گرگ هستند یا گوسفند... سعی کنید گوسفند نباشید..». این آخرین توصیه های شماست که البته از زبان شخص اول فیلم، آن هم در آخرین سکانس، به نسل آینده این انقلاب حواله داده اید و البته به قاعده آنکه از واعظان بی عمل به ستوه آمده اید، قطعاً‌ خودتان پیش از همه به این توصیه جامه عمل پوشانده­اید. پس غیر منطقی نیست که فیلمتان را نیز از این قاعده مستثنی ندانیم: «گشت ارشاد» گرگ بود یا گوسفند؟

آقای سهیلی!

مسخره کردن ارزش های انقلاب محور فیلم شماست و این را می توانید از سخنان و لبخندهای بسیاری از آنها که با اشتیاق به دیدن فیلم شما می­ آیند تا عقده های فروخورده خود را از نظام جمهوری اسلامی از زبان بازیگران شما ببینند، بخوانید. کوچک و بزرگ را به مسخره گرفتید. از مرگ بر آمریکا تا نماز جمعه تا افتخار ملت ایران در پایداری برای دستیابی به انرژی هسته ای، تا چادر زنان چادری، تا نهی از منکر تا احکام دین در سخن گفتن زن و مرد نامحرم، تا بسیج، این یادگار امام راحل (ره). شما حتی به شفا بودن غذای مجلس روضه حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز رحم نکرده اید و آن وقت به اعتقاد خرافه­ای «تابلوی کائنات» مهر تأیید ضمنی زده اید!

با این گلوله باران بی وقفه، که امان مخاطب را می برد، چه جای دست یازیدن به نام مبارک شهیدان است؟ آيا حسن باقری که در نامه سراسر شکایت و خشم و بی حرمتی تان از او نام برده اید، از دیدن فیلم شما لبخند می زد و دست مریزاد می گفت؟ آیا همرزمان گذشته تان از هجوم سراسری تان به ارزش ها و آرمان و شعارهای انقلاب خشنود می شدند؟ چرا ملت شریف ایران را ساده فرض کرده اید؟ چرا فکر کرده اید ملتی که برای انقلاب، خون جوانان خود را نثار کرده، دست پخت توهین آمیزتان را بر سر در سینمای ایران تحمل خواهد کرد؟ چرا خنده های جماعتی مرفه بی درد و روشنفکرانی که به گفته امام راحل (ره) از ابتدای انقلاب نیز با ما نبوده اند، جایگزین نظر ملت ایران می شود؟ چرا به به و چه چه جماعتی از هنرمندان، که فکر و ذکر و زندگی شان با معیارهای دشمنان انقلاب اسلامی سازگار است، به جای نظر ملت ایران به کامتان خوش آمده است؟

آقای سهیلی!

نقد به معنای سیاه نمایی و تمسخر نیست و طنز به قیمت مسخره کردن ارزش ها، جایی در فرهنگ انقلاب اسلامی ندارد. به فرض که شما از گشت ارشاد خوشتان نمی آيد، آیا منصفانه است که تمام بدی های عالم را به نام مجریان آن بنویسید و برای آنکه از خان مجوز -که البته این روزها کمتر کسی از آن نمی گذرد!- بگذرید، با کارت جعلی بسیج ماجرا را وارونه جلوه دهید؟ به فرض که توانستید با این طرفند کودکانه برخی مجریان قانون را اغفال کنید (یا آنها خود را به تغافل بزنند)، اما ملت هوشمند ایران گول بازی های قدیمی را نمی خورد. هر چه خواسته اید به بسیجی و ناهیان از منکر گفته اید: از آوارگی در زندگی شخصی و عدم تعادل روانی در هر سه آنها، اعتیاد پدر و خودکشی خواهر یک از آنها به خاطر هتک حرمت تا آن دیگری که عقده های جنسی و روانی اش او را هر شب به چشم چرانی همسایه می کشاند. سه انسان بیمار، هم جسمی و هم روحی، سه انسان نامتعادل و ناسازگار با ساده ترین معیارهای زندگی اجتماعی، سه انسان شکست خورده و در حال انتقام از جامعه، سه انسان متجاوز به ابتدایی ترین حقوق مردم و سه انسانی که هر که آنها را ببیند لحظه در لعن و نفرین شان تردید نکند. آن وقت با زیرکی کودکانه با جعلی خواندن مدارک بسیج شان، همه چیز را حل کرده اید؟!

آقای سهیلی!

همه عقده گشایانِ علیه انقلاب، حرف شما را گرفتند و همه خون دل خوردگان انقلاب نیز. و اگر فکر کردید که با ظاهرسازی رسوایتان در فیلم، هر دو گروه سر در لاک خود فرو می­برند سخت در اشتباهید. هم جماعت خوش­نشین مرفه، که علقه ای به انقلاب ندارند، سخن از جسارت (بخوانید بی حیایی) در مقابله با ارزش های نظام می گویند و هم قاطبه ملت، تحقیر و توهین کم نظیرتان را درک کرده اند.

آقای سهیلی!

در نامه خود بر قانون گریزی امروز در جمهوری اسلامی پای فشردید. ما نیز اتفاقاً در این داستان با شما هم دردیم. قانون جمهوری اسلامی صراحتاً توهین به مقدسات را منع کرده و جرم دانسته اما مجریان قانون در وزارت ارشاد گاه به خواب ناز فرو می­روند و قانون صریح را با توجیه سخیف نقض می کنند. قانون جمهوری اسلامی صراحتاً دستگیری مجرمین و مجازات آنها را به مسئولین انتظامی و قضایی سپرده اما در «گشت ارشاد»، به سیاق فیلم های فارسی، هیچ محکمه­ای برای اجرای عدالت نیست و سه مأمور قلابی ناگهان تحول روحی می یابند و خود مجری قانون می­شوند: از ابتدای شناسایی متهم تا دستگیری و مجازات! گویا در این مملکت همواه آسیاب به نفع ظالمان است و به سیاق دستگاه فاسد شاهنشاهی، آنکه به جایی نرسد فریاد است و باید خود مظلومان، افرادی را اجیر نمایند تا حقشان را از ظالمان بستانند. و البته همه اینها از دید صادر کنندگان مجوز در وزارت ارشاد،‌ توهین به قانون جمهوری اسلامی به حساب نمی­آيد بلکه حتماً نقدی لطیف و با ظرافتی هنرمندانه بوده است!

آقای سهیلی!

به قاعده ای که خود در انتهای فیلم بیان کردید، آدم­ها یا گرگ هستند و یا گوسفند و البته شما جانب گرگ بودن را گرفته اید. فیلمتان نیز اتفاقاً گویای آن است که باید گرگ بود؛ گرگی که به همه ارزش های کوچک و بزرگ یک ملت پنجه کشد؛ گرگی که دل های خانواده های شهدا را خون کند؛ گرگی که با آهنگ گرگ های بیرونی، خوش­رقصی کند، ‌گرگی که در نبرد مستضعفین با جماعت مرفه و بی­دردِ بیگانه از انقلاب، جانب مرفهین را بگیرد. گرگی که پاره های جگر این ملت مظلوم را به نیش بکشد.

در سال هایی که این مردم هر روز بیش از پیش برای نظام آرمان ها و برای رهبری آن هزینه می­دهند و برای پاسداری از ارزش های اسلامی و اخلاقی شان تا پای جان می­ایستند، فیلم شما پنجه ای است بر صورت ملت مقاوم ایران. البته اگر نمی دانید بدانید که ملت ایران از گرگ های اصلی نمی هراسد چه رسد به خرده گرگ های داخلی.

آیا مردم انقلابی ایران و روحانیت معظم را که از سر دلسوزی تذکر عدم انحراف از قانون را می دهند، مورد هجمه قرار می دهید؟ اگر مجریان قانون، اجرای قانون جمهوری اسلامی از یادهایشان رفته و یا برخی از آنها قانون را از یاد خود برده اند!، بی واهمه به آنها فشار خواهیم آورد تا به قانون تمکین کنند. آنچه بر سر فیلم شما پیش آمد حکایت تصحیح عملکرد مجریان قانون است و گرنه بند 8 وصیت نامه امام راحل (ره) حرف های بیشتری نیز دارد.

آقای سهیلی!

در امتداد توصیه های خودتان در فیلم، در کارآمدی تابلوی کائنات، می توانید برای آرام شدن خشمتان، نام «گشت ارشاد» را در تابلوی کائنات حک نمایید شاید در آینده باز امکان اکران پیدا شود!

همچنین در نامه خود گفته اید که با این کار، فیلمتان به سان گوسفندی ذبح گردیده است؛ آری، آن گاه که قانون اجرا شود شر گرگ ها قطع می شود و گرگ نیز به سان گوسفند ذبح خواهد شد که نفع گوسفند مذبوح برای ملت ایران از گرگ درنده بیشتر است.دآ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1391ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

قبل از انقلاب های منطقه

مسئله فقط مسئله‌ى ايران هم نيست؛ امروز دنياى اسلام بيدارى پيدا كرده است؛ آگاهى پيدا كرده است. يك روزى بود تصور ميشد هر چه كه قدرتمندان و قلدران و گردن‌كلفتهاى عالم - حالا در يك وضع آمريكا، در يك وضع شوروى سابق - بخواهند، همان خواهد شد و سياسيون چاره‌اى ندارند جز اينكه بر طبق ميل آنها رفتار كنند. امروز اين باور در بين ملتها كه اصلا وجود ندارد، در بين سياستمداران و نخبگان سياسى هم بسيار اين باور ضربه خورده است. بايد ايستاد، بايد ايستادگى كرد. (1387/05/09)

امت بزرگ ما امروز به بركت بيداری اسلامی، دارای قدرت عظيمی است. كليد حل مشكلات فراوان كشورهای اسلامی، در دست همت و يكپارچگی اين مجموعه‌ی شگرف است،(1387/12/14)

امروز خوشبختانه فرياد رساى دفاع از اتحاد امت اسلامى و بيدارى اسلامى در دنياى اسلام، در كشورهاى مختلف، در ميان ملتهاى مختلف، انعكاسهاى بسيار مطلوب و مثبتى داشته است. خداى متعال به حرف حق بركت ميدهد؛ ميروياند نهالى را كه در سرزمين حق نشانده شده است. اين حرف، امروز در دنيا وقع دارد.(1388/12/13)

وضع دنيا عوض شده است؛ ملتها بيدار شده‌اند؛ خوشبختانه اين بيدارى در ملتهاى مسلمان بيشتر است؛ ملتهاى مسلمان، حكومتهاى مسلمان، اهميت اسلام و عظمت اسلام و عظمت اين تكيه‌گاه مورد اعتماد و قابل اطمينان را دارند درك ميكنند. امروز بيدارى اسلامى در دنياى اسلام موجب شده است كه قدرتها ديگر آن توانائى گذشته را نداشته باشند. وضع آمريكا امروز با گذشته فرق كرده است. قدرتهاى بعد از آمريكا هم وضعشان همين جور است؛ معلوم است.(1389/04/19)

  گسترش موج بیداری اسلامی در دنیای امروز، حقیقتی است كه فردای نیكی را به امت اسلامی نوید می‌دهد. از سه دهه پیش كه با پیروزی انقلاب اسلامی و تشكیل نظام جمهوری اسلامی، این خیزش پرقدرت آغاز شد، امت بزرگ ما بی‌وقفه پیش رفته، موانعی را از سر راه برداشته و سنگرهایی را فتح كرده است.(1389/08/24)

بعد از انقلاب های منطقه

حوادث امروز شمال آفريقا، كشور مصر، كشور تونس، برخى كشورهاى ديگر، براى ما ملت ايران معناى ديگرى دارد، معناى خاصى دارد؛ اين همان چيزى است كه هميشه به عنوان حدوث بيدارى اسلامى، به مناسبت پيروزى انقلاب بزرگ اسلامى ملت ايران گفته ميشد؛ امروز خودش را دارد نشان ميدهد؛ لذا اين دهه مهم است.(1389/11/15)


آنچه كه من به طور قاطع عرض ميكنم، اين است كه به توفيق پروردگار يك حركت جديدى در اين منطقه آغاز شده است. اين حركت، حركت ملتهاست؛ حركت امت اسلامى است؛ حركت با شعار اسلام است؛ حركت به سمت اهداف اسلامى است؛ نشان‌دهنده‌ى بيدارى عمومى ملتهاست و طبق وعده‌ى الهى، اين حركت قطعاً و يقيناً به پيروزى خواهد رسيد.(1390/01/01)

من به شما عرض بكنم؛ فقط اين نيست كه در كشورهاى شمال آفريقا و منطقه‌ى غرب آسيا كه امروز ما در آنجا قرار داريم، حركات بيدارى‌اى به وجود آمده باشد؛ اين حركت بيدارى تا قلب اروپا خواهد رفت. آن روزى پيش خواهد آمد كه همين ملتهاى اروپائى عليه سياستمداران و زمامداران و قدرتمندانى كه آنها را يكسره تسليم سياستهاى فرهنگى و اقتصادى آمريكا و صهيونيسم كردند، قيام خواهند كرد. اين بيدارى، حتمى است. حركت ملت ايران، امتداد و عمقش اينهاست؛ حركت عظيمى است.(1390/02/14)

امسال سالگرد امام با يك حادثه‌ى مهم ديگر نيز همراه و همزمان است و آن، بيدارى اسلامى است؛ حادثه و حماسه‌اى كه امام بزرگوار ما انتظار آن را ميكشيدند، آرزوى آن را داشتند و از آن خبر هم داده بودند. امام بزرگوار حركت بيدارى ملتهاى مسلمان را پيش‌بينى ميكرد و خداوند متعال تفضل فرمود، اين پيش‌بينى به وقوع پيوست؛ همچنان كه سقوط حكومت شوروى را پيش‌بينى كرد و خداى متعال آن را تحقق بخشيد.(1390/03/14)

...آنچه كه من به شما جوانان عزيز و فرزندان خودم عرض ميكنم، اين است كه بدانيد امروز تاريخ جهان، تاريخ بشريت، بر سر يك پيچ بزرگ تاريخى است. دوران جديدى در همه‌ى عالم دارد آغاز ميشود. نشانه‌ى بزرگ و واضح اين دوران عبارت است از توجه به خداى متعال و استمداد از قدرت لايزال الهى و تكيه‌ى به وحى. بشريت از مكاتب و ايدئولوژى‌هاى مادى عبور كرده است. امروز نه ماركسيسم جاذبه دارد، نه ليبرال‌دموكراسى غرب جاذبه دارد - مى‌بينيد در مهد لیبرال دموکراسی غرب، در آمريكا، در اروپا چه خبر است؛ اعتراف ميكنند به شكست - نه ناسيوناليستهاى سكولار جاذبه‌اى دارند. امروز در ميان امت اسلامى، بيشترين جاذبه متعلق است به اسلام، به قرآن، به مكتب وحى؛ كه خداى متعال وعده داده است كه مكتب الهى و وحى الهى و اسلام عزيز ميتواند بشر را سعادتمند كند. اين يك پديده‌ى بسيار مبارك و بسيار مهم و پرمعنائى است.
  امروز در كشورهاى اسلامى عليه ديكتاتورى‌هاى وابسته قيام شده است؛ اين مقدمه‌اى است براى قيام عليه ديكتاتورى جهانى و ديكتاتورى بين‌المللى، كه عبارت است از ديكتاتورى شبكه‌ى فاسد و خبيث صهيونيستى و قدرتهاى استكبارى. (11 بهمن 1390)

اراده‌ى خداوند به بيدارى ملتها تعلق گرفته است و قرن اسلام و عصر ملتها فرا رسيده و در آينده، سرنوشت كل بشريت را تحت تأثير قرار خواهد داد. و مگر جوانان و روشنفكران در واشنگتن و لندن و مادريد و رُم و آتن، با الهام از ميدان تحرير، به خيابانها نيامدند؟(1390/11/14)

...من تصورم اين است كه اين دفعه، اين نوبت انتخابات، حساسيتش از دفعات قبل هم شايد بيشتر است؛ به خاطر اينكه تيرهاى موجود در تركش استكبار عليه شما مردم تمام شده. هرچه ميتوانستند، ضربه زدند؛ هرچه داشتند و به عقلشان رسيده، فعاليت كردند؛ اين تيرهاى آخر است. بايد بايستيد؛ بايد به توفيق الهى، به فضل الهى، اراده و عزم خود را به رخ دشمن بكشيد تا بفهمد كه در مقابل اين ملت نميتواند مقاومت كند. ...(11 اسفند 90)

وقت نداشتم بقیه حرف های آقا را در این یک سال و خرده ای کنار هم بگذارم.

اما روشن است که آقا حرف از تغییر اساسی و کلان در سطح جهانی می زند و نزدیک شدن به پیروزی نهایی جبهه حق و مستضعفین بر جبهه باطل و مستکبرین.

منتظرم تا ببینم آقا کی به صراحت سخن از ظهور خواهد زد...

انتخابات با امید مضاعف به ظهور، لطف دیگری دارد...

این انتخابات نشان از مرحله جدید سیاسی انقلاب است. به قول حاج آقای پناهیان گذار مرحله ایمان ـ کفر و مرحله ایمان ـ نفاق عبور کردیم یا در حال عبور هستیم تا سرانجام به مرحله ایمان ـ ایمان برسیم.

دعواهای انتخاباتی دیگر بر سر اصل نظام و اصول انقلاب و امام و ولایت فقیه نباشد. در مقام اعتقادات سخن از فهم دقیق تر از دین و ولایت، در مقام برنامه سخن از نحوه اجرایی کردن ارزش ها و آرمان ها، و در مقام عمل سخن از تقوا و اخلاق بیشتر و توانمندی بالاتر در ایفای تکالیف باشد، حقیقتاً.

من با همه مشکلات دو جریانی شدن و بداخلاقی های پیش آمده و اینکه به لیستی مختلط رای می دهم، اما هنوز هم به نظرم اصل رقابت را مفید بوده است اگر هزینه هایش را با بی تدبیری و بی اخلاقی بالا نبرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

فلسفه ای که بر اساس آن جبهه پایداری شکل گرفت این بود که در عرصه سیاسی، جریانی ابراز وجود کند که در آن معلوم باشد که کم کاری ها و بیکاری های برخی سیاسیون در داستان فتنه 88 از یادها نرفته و مورد محاسبه نیروهای انقلاب است. جریانی که بنای تخریب دیگران را نداشت و می خواست نشان دهد که می توان در فضای انقلابی و با اخلاق در سیاست وارد شد و با رشد مردم، سیاسیون را نیز رشد داد و در هر مرحله­ای معیارهای ناب­تری را مطرح کرد تا جایی که بالاخره روزی برسد که به بیان حضرت امام (ره)، «مجلس عصاره فضایل ملت» باشد.

حضرت آیت الله مصباح، ‌مصباح دین و اعتقاد ماست و خط اصیلی است که وظیفه شان بیان حق و دین، بدون مسامحه­ها و مصلحت اندیشی­های رایج سیاسیون است. ایشان مصباحی است که در گرد و غبارها باید از اندیشه ناب ایشان بهره برد. هرچند در موضع گیری های سیاسی بنا بر تقلید نیست.

آیت الله مهدوی،‌ نه در سواد فقهی و اصولی از آیت الله مصباح کم دارند و نه در سابقه انقلابی بودن و کارنامه درخشان دفاع از انقلاب، ‌امام و رهبری و کارنامه فعالیت سیاسی ایشان از آیت الله مصباح پرکارت است چرا که آیت الله مصباح اولاً وظیف خود را فکری و فرهنگی تعریف کردند و به اقتضا به سیاست پرداخته اند (چه قبل انقلاب و چه بعد انقلاب) اما آیت الله مهدوی از قبل انقلاب درگیر کار سیاسی به معنای متداول آن بوده اند. 

تقابل دو دیدگاه ارزشی، به خودی خود امری مطلوب است تا در این مراحل ظریف، دقت های ظریف علمای ما به میدان بیاید و راه حق در گلوگاه ها هر چه بیشتر نشان داده شود. همان طور که ؛ امير بلاغت‌ فرموده‌ است: «ضاربوا بعض‌الراي‌ ببعض‌ يولد منه‌ الصواب»، مشروط به اینکه:

·        بازی سیاسی ما مانند بازی سیاسی اهل سیاست برای نفع های شخصی نباشد

·        رقابت بر اساس دین باشد. چه در سطح انتخاب معیارها و چه در مقام عمل.

·        در تمامی رقابت،‌ خطوط اصلی نباید به خلاف نظر علما باشد.

·         اخلاق دینی (نه بازیچه لفظ اخلاق،‌ که امروز معنای سکولار آن را اراده می کنند) محور و داور رقابت باشد.

نامه دو روز قبل را بر همین اساس امضا کردم. به نظرم، حفظ دو جریان انقلابی در کنار هم،‌ در فضای فعلی،‌ به سود انقلاب است، ‌مشروط به حفظ شرایط بالا.

اما روند فعلی از شرایط دور می شود و با این داستان، ‌ما هم دست کمی از بی دین­ها و بی اخلاق های دوره اصلاحات و غیر آن نخواهیم داشت. به ویژه اینکه اصل چنین رقابتی بر این مبنا بود که در دوره فعلی، سطح معیارهای جامعه و سطح سیاسیون را بالا ببریم. اما اگر نحوه اجرا آن چنان دچار اشکال شود که ما هم به پایین­تر از دوران پیشااصولگرایی نزول کنیم،‌ باید در کار خود تجدید نظر اساسی داشته باشیم.

جداً این مصاحبه نشانه اخلاق دینی نیست هر چند نزدیکترین فرد به آیت الله مصباح گفته باشد. اینمقدمه بر نامه مذکور، ما را دور خواهد کرد. واقعاً مخالفین جبهه پایداری همگی وابستگان به کانون های زور و تزویر و ثروت اند؟!

اصل تشکیل جبهه پایداری، برای زمانه فعلی،‌ امری لازم بود. پس از بیرون رفتن اصلاح طلبان از بازی انتخابات، ‌این ضرورت کم نشد (به خلاف نظری که آیت الله مهدوی دارند). اما اگر این داستان با این اوضاع به نفی اخلاق دینی،‌ دامن زدن به کدورت­ها و تهمت­ها به نیروهای خالص انقلاب بیانجامد و رقابت در عین رفاقت و همدلی در یادها را تداعی نکند، درش را تخته کنیم قطعاً بهتر است! اگر دعوا بر سر باهنر و عباسپور است چرا قربانی باید عزیزی مانند زاکانی باشد؟ اگر دعوا بر سر جریان انحرافی است،‌ چرا باید از بزرگی آیت الله مهدوی کم شود؟...

گفتم «در تمامی رقابت،‌ خطوط اصلی به خلاف نظر علما باشد». مگر آیت الله مصباح نفرمودند که بین خوبان دعوا نمی شود؟ پس اگر دعوا شد یعنی یا خوبان از برخی تصمیمات کلان دور مانده اند و برخی به اختلاف هایی جا دامن می زنند.

گفتم «رقابت بر اساس دین باشد. چه در سطح انتخاب معیارها و چه در مقام عمل». یعنی در نقاط اختلافی باید در پی نظر دین رفت. در اغلب موارد نظر دین روشن است اما در موارد اختلافی باز هم مرجع تشخیص نظر دین،‌علما هستند. پس بهترین رقابت یعنی رقابتی که مغز متفکر آن علمای دین باشند. حتی اگر هم اختلافی هست، اختلاف مبنادار است نه بر اساس هوا و هوس و سلیقه های شخصی و اندیشه های من در آوری!

ما باید تحمل مقابل را داشته باشیم مشروط بر اینکه در چهارچوب اسلام و انقلاب و امام و بر اساس نظر با مبنا و اصولی و با رعایت اخلاق دینی باشد. اگر این شرط ها بشکند،‌ جایی برای اختلاف نیست و همین اختلافی که می توانست مایه برکت باشد، مایه نقمت خواهد بود. 


خلاصه

به نظرم -غیر از اختلاف علمی که جای خود را دارد- اختلاف در مقام اجرا و عمل هم بین نیروهای مومن و انقلابی با شرایط زیر خوب و سازنده است. اگر این شرایط از بین برود و یا حتی از حدود قابل اغماض که جای تفصیلش اینجا نیست- کم­تر شود، اختلاف توجیه ندارد:

1.      اختلاف بر سر اصول نباشد و اختلاف برای حفظ اصول باشد. جایی که دو نظر برای حفظ اصول وجود دارد و این اختلاف در سطوح بالای علمی هم حل نشده و نیاز به تجربه عملی وجود دارد.

2.      اختلاف در جزئیات، امور مهم­تر را فدا نکند. پس در چنین موردی اگر اصلاح­طلبان در میدان باشند یا داستان جریان انحرافی جدی باشد، اختلاف قطعاً بی­معنا است.

3.      پایه اختلاف علمی باشد نه بر اساس هوی و هوس ها و نفع های شخصی و گروهی.

4.      راس هر جریان باید به هدایت عالمان باشد

5.      در عمل بر طبق مشی اخلاق و احکام دینی رفتار شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 1:44 قبل از ظهر  توسط محمدمهدی  |