اگر در دهه 60، حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی مرد سیاست و
مرد انقلاب بود و یار صدیق امام به حساب می آمد، برخی در پایان جنگ –و حتی
برخی در اواخر جنگ- به نوع تفکر او درباره انقلاب و مناسبات انقلابی با جهان دچار
سوالاتی شده بودند. اما هاشمی آنقدر جایگاه داشت که رئیس جمهور انقلابی بی چون
چرای دوران بعد از جنگ باشد و این بار دست راست رهبری به شمار آید.
عملکرد اقتصادی و فرهنگی دولت سازندگی، بسیاری را از مرزهای
سوال فراتر برد و به شکل منتقدین سرسخت سیاست های او درآورد. عنوان اصلی اتهام او
نیز ناهمخوانی دولت وی با مقوله های کلیدی و اساسی عدالت اجتماعی و ارزش های
انقلابی بود. اما حجت الاسلام هاشمی با همه انتقادها و با همه کم رأی آوردن ها در
دور دوم، باز هم «استوانه نظام» بود:. سیاستمدار و مرد «قابل نقد» انقلابی.
داستان دوم خرداد و سیل هجوم ها بر سر حجت الاسلام هاشمی باز
هم او را به مرکزیت ارزش ها نزدیک کرد. چرا که هر که بیشتر ناسزا از ضد انقلاب
بخورد، در میان انقلابی ها انقلابی تر است. اما حجت الاسلام هاشمی شاید اولین
اشتباه بزرگ دوران سیاست خود را هم مرتکب شد: کاندید شدن برای مجلس ششم. این بار هاشمی،
سیاستمدار دارای اشکال و فردی انقلابی با عملکرد قابل نقد بود.
بازی ضد هاشمیِ احمدی نژاد، فصل جدید زندگی حجت الاسلام
هاشمی را رقم زد. اشتباه سیاسی مجدد او در وارد شدن در مبارزه با رقیبی تازه نفس
که این بار دقیقاً بر اساس انتقادات انقلابی گری او را به مبارزه می طلبید (نه
مانند دوم خردادی ها با معیارهای ضد انقلابی). این بار حجت الاسلام هاشمی سیاستمدار
قَدَری بود با کارنامه سیاسی با اشتباهات بزرگ و با نمره ای پایین متوسط در
انقلابی گری.
انتخابات 88 و عملکرد هاشمی پیش و پس از آن باز هم او را به
دوران دیگری وارد کرد. کسی که می خواست با شم و تجربه سیاسی خود میان انقلاب و
ضد انقلاب «بندبازی» کند. کسی که بتواند هم هوای این ور را داشته باشد و هم آن
طرف را! می توان گفت در آن زمان هاشمیِ استوانه نظام تمام شده بود نه تنها برای
خواص حزب اللهی بلکه برای توده های مردم. اما این هاشمی سیاستمدار بود که در میانه
میدان نقش بازی می کرد و همه را به تماشای هنر بندبازی خود فرامی خواند. هر لحظه
جماعت حزب الله با سخنی بازگشت او را به خود وعده می دادند و لحظه ای دیگر ضد
انقلاب بر روی نقشه های او طرح خود را می ریخت. این بار هاشمی مرد سیاست بود با
آخرین فرصت های سیاست ورزی و مرد سوخته انقلاب به شمار می آمد.
اما آنکه فکر می کرد بندبازی جواب می دهد و قاطعیت های یک
طرفه ای از جنس آقا محکوم به شکست سیاسی و انقلابی است، با گذشت حدود سه سال در چه
جایی ایستاده است؟ پاسخ این سوال را در دو موضع گیری اخیر او می توان دید:
1. انتخابات مجلس نهم:
هاشمی پس از انداختن رأی خود جمله ای گفت که نشان داد او به مرحله دیگری از حیات
سیاسی خود وارد شده است: «امیدوارم همان رأیی که در صندوق ریخته می شود، بیرون آید!»
این جمله را می توان آخرین میخ بر تابوت حیات سیاستمدارانه هاشمی دانست. این
جمله، نشان داد که هاشمی دیگر سیاستمدار هم نیست! سیاستمدار با رصد میدان بازی
قدرت، قدرت ها را می بیند و طرحی می اندازد و می شود کسی انقلابی و ارزشی نباشد
اما همچنان سیاستمدار باقی بماند. اما آن هنگام که سیاستمدار میدانی توهمی برای
خود می سازد و به جای میدان حقیقی می انگارد، زمان مرگ سیاستمدار رسیده است.
چون او در زمین سوخته بازی می کند که بازیگرانش توهمی هستند.
این جمله هاشمی در امتداد جملات
دو سال قبل او و در امتداد بازی سیاسی او بود. که هم رأی داده باشد و هم علامتی به
جماعت ضد انقلاب که: هنوز هم می توانید روی من حساب باز کنید! واکنش ضد انقلاب
گویای مرگ یک سیاستمدار است: انعکاس سرد خبر در بی بی سی فارسی و مهم تر از آن
تحلیل های ضد انقلاب که به یک جمله ختم می شد: ولش کنید او مجبور است رأی دهد،
آبی از او برای ما گرم نمی شود! این گونه بود که هاشمی نه وزنه ای برای حزب اللهی
ها است نه مردم عادی و نه حتی ضد انقلاب ولی او فکر می کند هنوز هم دارد با این
چند گروه بندبازی می کند!!
2. موضع گیری او درباره رابطه با آمریکا نشان
دیگری از مرگ یک سیاستمدار است: او می گوید که من از بیش از 23 سال پیش معتقد به
رابطه با آمریکا بوده ام! این حرف در دوره کنونی که آمریکا در حضیض است و ایران در
اوج قدرت در 33 سال اخیر، یک معنا دارد: هاشمی دیگر معادلات قدرت جهانی را نمی
فهمد. به عبارت روشن تر: هاشمی توانایی ادراک سیاسی خود را از دست داده است.
چرا که این حرف نه در میان توده ها جایی دارد نه در میان خواص حزب الله و نه حتی
در میان کشورهای منطقه و حتی جهان و حتی برای ضد انقلاب هم اثری ندارد چون آنها می
دانند که در این باره تصمیم گیر اصلی آقا است. دلیل روشن آن هم این است که هاشمی
وقتی ده ها برابر این جایگاه و قدرت داشت نتوانسته بود چنین چیزی را به آقا تحمیل
کند امروز که جای خود دارد!
تنها توجیه عقلایی- به قاعده
قدرت سیاستمداران- برای این جمله این است: اگر زمانی جمهوری اسلامی ساقط شد و
آمریکا ایران را گرفت من هاشمی آماده مذاکره هستم! که خوب می بینید این توجیه
قطعاً احمقانه است. تنها اثر حقیقی این جمله این بود که در جهانی که دیگر کسی
آمریکا را حساب نمی کند رسانه های آمریکا خوشحال شوند که: آی! یک کسی در ایران ما
را جدی گرفته است!
حیات سیاستمدارانه هاشمی به
پایان رسیده است اما حیات سیاسی او ادامه دارد و او این حیات سیاسی را که به مویی
بند است از صدقه سر آقا دارد: حکم تمدید ریاست مجمع تشخیص مصلحت! و البته این قاعده رهبری ولایی است. ولایت الهی در هر جایی جریان
یابد، از همه کس در جهت خیر استفاده می کند. بلا تشبیه شیطان هم چون تحت ولایت
تکوینی الهیه است در مجموع در نظام خلقت موجب خیر است هرچند حیات طیبه و توفیق
رستگاری برای خودش، از بین رفته باشد.
دکتر و هاشمی
جالب تر از همه آن است که بر روی
این سنگ قبر هنوز برخی ها یادگاری می نویسند! احمدی نژاد که روزی با ضدیت با هاشمی
وجهه و رأی و اعتبار کسب کرده بود امروز برای موازنه قوا در برابر حزب اللهی ها
دست به دامان هاشمی می شود! احمدی نژادی که دو بار با دو چشم خود رأی ضد هاشمی
مردم ایران را دیده است برای جبران آرای از دست رفته دست به دامان هاشمی می شود!
البته همه راه های شر هر چند به
ظاهر با هم دشمن باشند در مقابله با ولایت همیشه هم داستان هستند! داستان شر احمدی
نژاد هم از چشم های بسته در برابر اوامر اسفندیار آغاز شد. چرا که اگر اول کار
احمدی نژاد مخالفتی واقعی با هاشمی داشت در ادامه با مشائیزه شدن دکتر، این مخالفت
با تفسیرهای سیاستمدارانه مشایی همراه شد. یعنی مخالفت با هاشمی یک ابزار است برای
رأی مردم. هرگاه معادله تغییر کند ما هم تغییر می کنیم (بلا تشبیه مانند شعارهای
ضد امپریالیستی منافقین و بستنی خوردن با آمریکا در سال های بعد).
برای فهمیدن عدم اختلاف بنیادی
مشایی با هاشمی می توانید به لیست دوستان مشترک مشایی و هاشمی (مانند رحیمی) مراجعه
کنید. البته می توانید به لیست بخور بخورهای تیم اسفندیار هم مراجعه کنید که دست
هاشمی چی ها را از پشت بسته اند!
اما آینده
اگر همین داستان پیش رود بعید
نیست که:
1. بازی ضد
آمریکایی و ضد اسرائیلی احمدی نژاد نیز –با تحول درونی دکتر- از موضع
انقلابی و هویتی به طرفندی تبلیغاتی تبدیل شود و
2. این موضوع با تحلیل غلطی (همانند تحلیل قدرتمند بودن
هاشمی) همراه شود: آمریکا قدرتمند است و باید با او مذاکره کرد؛
3. ناگهان از حلقوم انقلابی دکتر، ندای لزوم مذاکره با
آمریکا و عدم ضدیت با اسرائیل شنیده شود. خیلی عجیب است نه؟ در حد همان خانه نشینی دکتر. خیلی عجیب تر
نیست. البته خدا آن روز را نیاورد و همه وجود دکتر را به انقلاب برگرداند.
تکمله: دکتر بعد از 2 سال به جلسه مجمع تشخیص رفت، العاقل یکفیه الاشاره!