تبليغاتX
شهاب
 
نوشته های یک نسل سومی انقلاب
 

این هم دومین اتفاق مهم غیر سیاسی که امکان انتشار در این وب نوشت را می یابد. بنده سراپا تقصیر توفیق دفاع از پایان نامه ارشد را در دانشکده مدیریت یافتم. رسماً فارغ التحصیل از مقطع ارشد ...

  نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

با یک هفته تاخیر...

روز شهادت امام جعفر صادق (علیه السلام)، پای منبر حاج آقا پناهیان نشستم. روایت ویژه­ای خواند: شخصی نزد حضرت آمد و گفت من از دوستداران شما هستم. حضرت به او فرمودند: از کدام دسته از دوستداران ما هستی؟ دوستان ما سه دسته اند: آنها که در ظاهر دوستند و در باطن نه؛ آنها که در باطن دوستند و و در ظاهر بروز ندارند و آنها که در ظاهر و باطن دوست مایند و آن را اظهار می کنند و آنگاه از فضائل دسته سوم سخن­ها فرمودند.

نکته در آن است که دسته اول که ظاهراً دوستند و باطناً نیستند؛ نه آنکه هیچ حبی از اهل بیت در دل ندارند و همه­اش دروغ و فریب است؛ بلکه مقصود آن است که حب ایشان از نوع دوستی سطحی و هیجانی است و به تعبیر حضرتف «به گاه تغییر حکومت ممکن است به روی اهل بیت شمشیر هم بکشند»...

حضرت در بیان این دسته تعبیر ویژه ای دارند: «قلوبهم معنا و سیوفهم علینا».

یاد چه چیزی افتادی؟ من یاد آن قاصدی افتادم که از کوفه بر می­گشت و به حضرت اباعبدالله (علیه السلام) گفت که مردم کوفه دل­هایشان با شماست و شمشیرهایشان علیه شما...

یک زمانی حاج آقا پناهیان سوالی مطرح کرد که چرا با آنکه اهل کوفه نزدیکترین افراد زمان خود به ولایت بودند در امتحان کربلا چنان امتحان دادند که بدترین مردمان دوران شدند؟ و او چند سال پیش چنین جواب داده بود: چون آنها با علی (علیه السلام) زندگی کرده بودند و از چنین جماعتی توقع آن است که عاشق علی بشوند؛ اما آنها تنها علی را دوست داشتند؛ دلیل مردودی آنها در امتحان این بود که علی را به اندازه کافی دوست نداشتند... و حالا سند سخن آن روزش را امروز از زبان خود او می شنیدم؛ خدا او را برای ما و حفظ کیان ولایت نگه دارد. یا علی!

  نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

این شعر را هم - با اندکی حذف - از وبلاگ دوستی که نمی شناسمش می گذارم:


جرزن ها به بهشت نمی روند
حتی اگر از شنبه تا پنج شنبه نماز جمعه بخوانند
و برای قبولی نذر خواهر "هیلاری"
و به نیت چهارده معصوم
از فرمانیه تا "خیابان چهاردهم"(۱) واشنگتن دی سی شنبلیله بکارند

جرزن ها به بهشت نمی روند
حتی اگر در لیله الغرائب
با توسل بر پیامبران بی پیام،
و معصومین گناهکار "سروش" آورده،
همه امور را بر خدای خود پنداشته "ریچارد داوکینز"(۲) تفویض نمایند

مردم "صحیفه" نخوانده اند
ولی امام و انقلاب را خوب می شناسند
مردم عوامند
ولی دشمن را به اشتباه نمی گیرند
حتی اگر "کلینتون" کشکول به دست،
در خاورمیانه دوره بیفتد
و "بوش" مدرسهء خیریه بسازد

حتی اگر "اوباما" کنار سفره افطار
برای اعتلای اسلام دست به دعا بردارد
و "مک کین" به مستحقین این ور آب
قربه الی الله چند میلیون دلار اعانه بدهد

حتی اگر مادام  "آلبرایت"
از مامان شاهدخت عزیز بخواهد
سر نماز تسبیح هزار دانه بگرداند
و برای بالارفتن سهام سطل آشغالی "هالیبرتون"(۳) کاری بکند

من می گویم شما
ولی شما به خود نگیرید و بخوانید آنها
به قول شما
مردم همان لشکر قابلمه به دستند
ولی پایش بیفتد با قابلمه بر فرقتان خواهند کوفت
و انقلاب را بیمه خواهند کرد


مردم بی سواتند
و سرشان به کار خودشان گرم است
ولی فرق سره را از ناسره می دانند
و دست خونی کاخ سفید را در "ناصریه"
و دست برخی را در جیب کاخ سفید
و برق شمشیر ابن ملجم را در تهران می بینند

مردم جوات و مواتند(۴)
ولی معنای دروغ های مسلول ایران سل را می فهمند
و به کامبیز "شواردزینگر"
که نام خود را در المثنای چهارم شناسنامه اش، حاج عز الدین قصاب گذاشته
و هر شب به فتوای شیخ احمق "هاآرتص" 
برای پیروزی سیاست های شهید "آبراهام لینکلن" عزیز، الله اکبر می گوید
اعتقادی ندارند

آری
حتی اگر عجوزه های خوش پوش بالای شهر دمق شوند
و سابرینا چند روز با پوستر تمام قد "داریوش" قهر کند
باز هم نظر باربرهای میدان تره بار به رأی هایشان عوض نخواهد شد

حتی اگر کامران کمر طلا
به نشانهء اعتراض
چراغ لامبرگینی سبز رنگ مدل 2008 باباش را روشن بگذارد
و سر راه "گودبای پارتی" آماندا باربی
به وانت اکبر بوقی، سبزی فروش سیار این روزها راه ندهد

باید واقعیت را قبول کرد
باید خود را گول نزد
باید تقصیر ها را گردن ترجمه نینداخت
باید مثل کبک سر در اینترنت فرو نبرد
و روشن فکرانه از نرم افزار "بابیلون" امید معجزه نداشت

باید پذیرفت که اگر "گوگل"
دری وری های خود را به زبان دری هم سرچ کند
و "بیل گیتس"
در نسخه تکمیلی "ویستا"
پارسی هخامنشی را هم پاس بدارد
و "جیم کری"
در انیترنت دنبال گرل فرند پرشین هم بگردد(۵)
باز هم "زبان گنجشک" های دودی میدان راه آهن،
زبان فخیم "عرعر" های پرورشی شمال شهر را نمی فهند

باید قبول کرد زبان "تهرانی" با "تیرونی" دوتاست
و تیرونی ها با تیکه کلام های تهرانی و تیک های هیستیریک شمال شهر بیگانه اند 
همانگونه که گردن های ضخیم
یک عمر چاک انگشتان عباس واکسی را باور نکردند
و نفهمیدند برای ترجمه درد هایش
آب دهان او از هر رسانه ای رساتر است
و قسط های عقب افتاده
برای پریشاندن شب هایش
از همهء نقش های خفن "آنتونی هافکین" خوفناک تر بوده اند(۶)


باید واقعیت را پذیرفت
باید واقعیت را چه با وافور، چه در زرورق استنشاق کرد
باید واقعیت را یک نفس رفت بالا
یا حداقل تزریق کرد
واقعیت این است که واقعیت تلخ است
واقعیت این است که واقعیت در روزنامه ها نیست
و سایت های خبری در هپروتند

واقعیت این است که مجلات رنگی
از اوضاع سیاه و سفید مردم بی خبرند
واقعیت این است که روزنامه ها  
از "تروتسکی" و تقلب و "ابوغریب" و  "گوآنتانامو" دفاع می کنند
و نسبت به افزایش زاد و ولد موشها هشدار می دهند
و مردم را از آنفولانزای خوکی می ترسانند
حال آنکه نمی دانند کمی دورتر از میدان شوش
مردم در شش و هشت زندگی خود مانده اند
و بعضی از خجالت دختران دم بخت دق می کنند

واقعیت این است که تمام اتوبان های شهر
سالوسانه به سمت "دارآباد" می لغزند
ولی کوچه های زخم دار جنوب شهر آباد نمی شوند

واقعیت این است که در اداره ها
پودمان های آموزشی چند برابر شده اند
ولی هیچ پمادی ترک دستهای ننه رقیهء لیف باف را دوا نکرده است

واقعیت این است که شهرداری منطقه دو
برای زیبایی شبهای پارک ملت آب نما میسازد
ولی در رباط کریم و حومه نامبیایی برپاست که بیا و ببین

واقعیت این است که خیابان های "فرمانیه" و "قیطریه" و" آجودانیه" نورباران است
ولی کارگرهای "شهر ری" از شرمندگی دست های خالی،
در پناه ظلمات آخر شب یواشکی وارد خانه ها می شوند


اما حالا دیگر همه چیز فرق کرده است
انتخابات ید بیضاء کرده
و عصای موسی
همهء ساحران و طنابهایشان را باهم خورده است 
حالا دیگر سپورهای شهرداری
بر سفرهء شرخر های از خدا بی خبر شوریده اند 
و نان دریوزه های حزبی و روسپیان سیاسی آجر شده است

باید باور کرد که دیگر دعوا بین چپ و راست نیست
که بین جیب های گشاد و دست های خالی است
و جیب برها
حتی اگر همه اموال دولتی را وقف نمایند
و مثل کفتارهای "گینه بیسائو"، 
نعش کفترهای بی صاحب را بالا بیاورند
باز حسابشان با کرام الکاتبین است

و دروغ گوها
حتی اگر از جکوزی خانه های خود
گورهای دست جمعی و لیست های هفتاد و دو نفر استخراج کنند
و برای خالی نبودن عریضه،
از ماتحت بیچاره های کهریزک خرج نمایند
باز نمی توانند از عدالت فرار کنند...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(۱) خیابان چهاردهم واشنگتن دی سی خیابانی است که یک سمت ان کاخ سفید قرار گرفته است
(۲) ریچار داوکینز نویسنده کتاب پندار خدا و بوده و در این کتاب خدا را آفریده توهم انسان می داند
(۳) سهام سطل آشغالی سهام بی ارزشی است که ارزش معاملاتی و بورسی نداشته و به همین دلیل به این نانم معروف شده اند.
(۴)اشاره به شعار طرفداران موسوی در انتخابات که می گفتند "هرچی جواد مواده دنبال احمدی نژاده"
(۵) اشاره به فیلم یس من " آقای بله" جیم کری که در صحنه ای از ان بازیگر نقش اول در حال جستجوی دوست دختر ایرانی در اینترنت است.
(۶) بازیگر فیلم های ترس ناک مثل سکوت بره ها و . . .

  نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

تئوریسین بزرگ اصلاحات - سعید حجاریان - در پشت میله­های زندان است و این شب­ها به تلویزیون می­آید تا اشتباهات مبانی فکری خود را برای ده­ها میلون بیننده آشکار کند و نقاط انحراف فکری خود را بازگو نماید؛ غافل از آنکه فوج فوج ملتی که که به دلگرمی تئوری های او به خیابان­ها ریختند دیگر گوش­هایشان را بسته­اند و جز به آنچه دلشان می­خواهد گوش فرا نمی­دهند و غافل از آنکه او و اعوان و انصارش فتنه­ای به راه انداختند که دیگر کسی از «جنبش سبز» به تلویزیون ایران اطمینان ندارد و حرف­های او که سهل است حتی اگر انسان زند­ه­ای را در جلوی چشم­هایشان نمایش دهند باز هم می­گویند که دروغ است و اینکه می بینید واقعاً «مرده» است خودش را به «زنده بودن» زده است! گناه این همه بی­اعتمادی و چشم و گوش­های بسته­شده که دیگر به شعاری از آرمان­های انقلاب روی خوش نشان نمی­دهد به گردن کیست؟ جماعتی که هر دروغی را به شرط آنکه BBC و سایت­های اصلاح طلب بگویند باور می­کند و هر راستی را که تلویزیون ایران نشان دهد دروغ می­داند؛ جماعتی که یادآور جماعتی هستند که در زمان رسول خدا (ص) به هیچ عنوان ایمان نمی­آوردند و به بیان قرآن، دست آخر هم گفتند اگر در جلوی ما از آسمان نشانه­ای بیاوری ایمان نمی­­آوریم و آنها، به بیان خداوند، خواهند گفت چشمان ما مست و ناتوان شده و اینها که می­بینیم واقعیت نیست؛ حتی آگر آنچه می­بینند «سعیده پورآقایی» باشد چرا که از نظر ایشان، «سعیده» ماه­هاست که مرده است!

گناه این همه فریب بر دوش حجاریان و موسوی و ده­ها هدایت­گر و مجری است که امروز با خیالی آسوده در پشت میله­های زندان منتظر رافت اسلامی روزگار می­گذرانند و با اعترافاتی نخ­نما ملت و حکومتی رابه سخره می گیرند...آری، از آن روزها چند ماهی می­گذرد و خدا را شکر جماعت فریب­خورده کم­کم صفوف خود را از متدینین جدا می­سازند و باطن بی ایمان بسیاری از آنان آشکار می­شود و با غربال هر روزه جامعه معلوم می­شود که چه جماعت متعهدی (!) به آرمان­های امام (ره) و انقلاب حامی نخست­وزیر امام­اند! برای شناخت جنس این جماعت و میزان تعهدشان به امام (ره)، روز قدس نشانه کمی نبود...

بگذار این را هم بگویم که آنچه رهبر انقلاب فرمود که آنچه اینان به کار می­بندند «کاریکاتوری از کار امام (ره)» بود، مهم­ترین وجه کاریکاتور بودنش در چیست:

در هر کاریکاتوری یک یا چند عضو را خارج از اندازه طبیعی­شان ترسیم می­کنند تا حالت طنز بگیرد. اگر فرض کنیم که تمام اجزای این «انقلاب سبز» از نظر ظاهر با انقلاب امام (ره) مشابهت داشته - یعنی از نظر توده­ای بودن، جنبش بودن، مردمی بودن و خودجوش بودن وفراگیر بودن - با آنچه در سال 57 روی داد مشابهت دارد  -که البته ندارد! - باز هم آن دو عضو اساسی چهره انقلاب در این «انقلاب سبز» به کوچکی ترسیم شده و آن این است که انقلاب امام (ره) از یک سو بر محور رهبری عالمی مهذب و به خدا پیوسته و «بصیر و روشن­بین» می­گردید و از سوی دیگر بر دوش مردم دیندار، مستضعف، محروم، مومن و به بیان حضرت امام (ره) رنج­دیده و پابرهنه قرارداشت، انها که : طعم تلخ فقر را چشيده باشند، و در قول و عمل مدافع اسلام پابرهنگان زمين، اسلام مستضعفين، اسلام رنجديدگان تاريخ، اسلام عارفان مبارزه جو، اسلام پاك طينتان عارف، و در يك كلمه، مدافع اسلام ناب محمدي «صلي الله عليه و آله و سلم» باشند - گرچه دیگران هم در آن حضور داشتند - اما «انقلاب سبز» این روزها بار اصلی رهبری­اش بر دوش کسانی قرار دارد که در برابر انحرافات جنبش، لب از لب نمی­گشایند در برابر آرمان­های امام (ره) آنچه می­پسندند می­گیرند و آنچه نمی­پسندند وا می­نهند، پس از سال­ها و ماه­ها سخن گفتن از آرمان­های امام (ره)، به آنکه دل آن پیر فرزانه را خون کرده بود نامه می­نویسند و از او «رهنمود» می­خواهند!؛ و بر دوش مردمی قرار داده شده که سنجه ایمان و تعهدشان به انقلاب را بیگانه تنظیم می­کند و شعار حرکتی­ این جماعت «مستضعف» را «مستکبر» می­نویسد و پابرهنگی و رنج­کشیدگی را در «پرادو»ی زیر پا و رنج حضور در نماز جمعه پس از سی سال می­داند... بگذریم که به کاریکاتور باید خندید و البته معمولاً کاریکاتور را می­کشند تا نشانگر مشکلات و ضعف­ها باشد و در دل آن خنده، تلخی نهفته و در کاریکاتور «انقلاب سبز»، تلخی فریب مردمی نهفته است که این چنین بازیچه هوا و هوس­ها و حماقت­های رهبران خود شده­اند و این چنین پرشور تک تک اجزای پازل انقلاب خود را با «چارچوب­های اسلام ناب آمریکایی» تنظیم می­نمایند، اسلام آنها كه «طرفدار اسلام سرمايه­داري، اسلام مستكبرين، اسلام مرفهين بي درد، اسلام منافقين، اسلام راحت طلبان، اسلام فرصت­طلبان و در يك كلمه، اسلام آمريكايي هستند» (صحيفه امام- جلد 21- صفحات 10 و 11)...

... راه مبارزه با اسلام آمریکایی از پیچیدگی خاصی برخوردار است که تمامی زوایای آن باید برای مسلمانان پابرهنه روشن گردد ؛ که متاسفانه هنوز برای بسیاری از ملت‌های اسلامی مرز بین ”اسلام آمریکایی­” و ”اسلام ناب محمدی” و اسلام پابرهنگان و محرومان، و اسلام مقدس‌نماهای متحجر و سرمایه‌داران خدانشناس و مرفهین بی‌درد، کاملا مشخص نشده است. و روشن ساختن این حقیقت که ممکن نیست در یک مکتب و در یک آیین دو فکر متضاد و رودررو وجود داشته باشد از واجبات سیاسی بسیار مهمی است، که اگر این کار توسط حوزه‌های علمیه صورت پذیرفته بود، به احتمال بسیار زیاد سید عزیز ما، عارف حسین، در میان ما بود. وظیفه همه علماست که با روشن کردن این دو تفکر ، اسلام عزیز را از ایادی شرق و غرب نجات دهند. البته خون این شهیدان عزیز تمامی خاک و خاشاک‌ها را از مسیر اعتلای ارزش‌های معنوی ریشه‌کن می‌سازد ، و همه مروجین باطل را به دریا می‌ریزد..

  نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

این مطلب را عیناً از وبلاگ حمید داود آبادی نقل می کنم، مصداقی برای آنها که در طی زمان منافق شدند (یک مورد عینی برای نشان دادن مصداق تئوری های پست های قبلی وبلاگم!)

بعد از فوت امام خمینی (ره) در سال 1368 حجت الاسلام "عبدالله نوری" که زمانی نماینده امام در سپاه بود، در جمع پاسداران، ناگفته هایی از پذیرش قطعنامه 598 و همچنین عزل منتظری از قائم مقامی رهبری توسط امام، و در حمایت از حضرت آیت الله خامنه ای، تعریف کرد که متن آن برای اولین بار در نیمه دوم آذر ۱۳۷۶ در شماره ۲۱ هفته نامه شلمچه منتشر شد.
به لحاظ اهمیت موضوع و با توجه به مواضع اخیر عبدالله نوری که به سادگی همه گذشته خویش را به فراموشی سپرده است، برای یادآوری او و همفکرانش، متن کامل نوار سخنرانی او را که حاوی نکات مهم و تکان دهنده ای از تاریخ ناگفته انقلاب اسلامی است، برایتان منتشر می کنم.

من می خواهم یه دو سه تا نکته اینجا بگم.
ببینید، بیست سال امام  پرچم انقلاب را بلند کرد که دیگر همه دنیا فهمیدند. در این بیست سال شعارهای عجیبی داد؛ علی الخصوص در این ده سال پس از پیروزی انقلاب،‌ هشت سال در جنگ بودیم ما. هشت سال امام فرمود: "صلح بین اسلام و کفر معنا ندارد". هشت سال امام صدا زد: "جنگ جنگ تا پیروزی، ‌جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم". هشت سال امام فریاد زد که "صدام باید برود". هشت سال امام این جوری شعار داد، اما بعد دایر شد به این که اسلام بماند یا شعار امام و به اصطلاح پرستیژ امام بماند؟
شجاعت از این بالاتر؟ آزمایش از این بالاتر؟! امتحان خدایی از این بالاتر؟!
امام می توانست این چند ماهی که به آخر عمرش باقی مانده، زیر بار این قطعنامه نرود و تا آخرین نفسش شعار خودش را هم بدهد، اما بعدش بزرگ ترین گرفتاری را برای ما بگذارد و برود، بزرگ ترین بدبختی را برای ما بگذارد و برود.
اولا جنگ به یک نقطه حساسی رسیده بود که دیگر کاربردی نداشتیم ما. مضافا بر این که این چند ماه را هم ادامه می داد امام، حالا اگر مسئولین ما می خواستند صلح بکنند، خود ماها چشم هاشون رو در می آوردیم بیرون که: تا امام زنده بود شما جرات نکردید، حالا که امام سر به تیره تراب گذاشته، شما شروع کردید سازشکاری را و مضافا بر این که این دفعه، ما اگر بعد از امام زیر بار این قطعنامه می رفتیم، برای همیشه ذلیل بودیم، خوار بودیم.
رسید به جایی که از غیب - حالا شما بگو از پس پرده - با امام این معامله را کردند که:
امام! یا پرستیژت را حفظ کن، آن وقار و شخصیت خود را حفظ کن و هنوز آن شعارها را این چند روز آخر عمرت بده، یا بیا و اسلام و جمهوری اسلامی را حفظ کن!
امام در یک نیمه شب، قلم بدست گرفت و آن جملات عجیب را نوشت. فرمود که:
"در این هشت سال هرچه شعار دادم، همه را پس می گیرم. اگر آبرویی داشتم، با خدا معامله اش کردم و این قطعنامه را پذیرفتم. سخت بود برام، تلخ بود برام، اما کاسه زهری بود سر کشیدم ..."
آقا سید احمد (خمینی) وقتی ما برای تسلیت، با بعضی از رفقا و مسئولین بسیج رفته بودیم خدمت شان، ایشان در حسینیه جماران، همین طور که نشسته بودند - آن موقع اتفاقا بر اثر تالمات روحی نمی توانستند سخنرانی کنند – همین طور که نشسته بودندف با چشمانی پر از اشک گفت که خدا شاهد است که عجیب دلم سوخت! حالا برای شما هم می گویم تا شما هم دل تان بسوزد ثواب ببرید ان شاء الله ...
ایشان قسم خورد گفت:

"به جان امامم، به جان این پدر پیرم که از دست رفت، به جان این عزیز همتون، قسم می خورم که امام بعد از قطعنامه ‌به هیچ وجه خنده اش را ما ندیدیم"!
می گفت:
"هر بار من این علی پسرم را می بردم از در تو، امام، علی کوچولو را صداش می کرد هر بار که می بردمش، علی تا سلام می کرد، می گفت: علیک سلام علی کوچولو، باز اومدی پیش بابا؟!"
می گفت با یک لبخندی...! گفت:
"به جان خود امام ، بعد از قطعنامه، هر دفعه این بچه را آوردم، یک بار لبخند بزند امام، لبخند نزد و آرزوی لبخندش به دل ما ماند."


این یه تیکه اش! یه تیکه دیگر را عرض می کنم. گفت:

"یک بار صبح اول صبح، یک پیرزنی آن جا بود اسمش ننه فاطمه بود - خدمتکار اتاق امام – ایشان آمد گفت: حاج احمد آقا، "آقا" داره گریه می کند. گفتم: آقا؟! گفت: بله.
کسی گریه آقا رو ندیده بود که، اجازه نمی داد کسی گریه اش را ببیند، حالا چطور ننه فاطمه فهمید؟! من بلند شدم رفتم داخل اتاق دیدم آقا پشت به در، رو به دیوار نشسته، شانه هایش داره تکان می خوره. رفتم شروع کردم با طاقچه ور رفتن که یعنی آقا دستمالش را بردارد و گریه نکند؛ دیدم نه، تو حال خودش است. یک مقداری سر و صدا ایجاد کردم، این طرف آن طرف که امام بفهمد من آمدم داخل گریه نکند، نظر امام را جلب نکرد. با خودم فکر کردم بروم علی را بیاورم، چون علی را خیلی دوست داشت. رفتم علی را آوردم. علی آمد تو. آقا دستمال را برداشت، ولی باز گریه می کرد. علی با دست هایش اشک های چشم را از صورت آقا گرفت و گفت که: "آقا چرا گریه می کنی؟ آقا فرمود: "قلبم درد می کنه علی جون، قلبم درد می کنه، ناراحتم، درد می کشم که دارم گریه می کنم".
دیدم علی هم کارساز نشد. امام خیلی احترام به والده قائل بود. گفتم بروم حاج خانم را بیاورم.‌ وقتی حاج خانم از در می آمد تو، امام، تمام دردها و داغ هایش فراموش می شد. حاج خانم را هم آوردم.
گفت: "احمد! این کارها چیه می کنی؟!‌ دلم درد می کنه می خوام گریه کنم! این که راه علاجی هم جز اشک نداره. تو یا مادرت را می آوری یا علی را می آوری، دیگه بعد از اینها چه کسی را می خواهی بیاوری؟ برو سراغ کارت، رهایم کن به حال خودم".
گفتم: "آقا دکترها گفتند گریه برات ضرر داره، من چه کنم؟! خب من دست خودم نیست! من هم مسئولیت دارم، دکترها گفتند نگذارید آقا ناراحت بشه!"
گفت: "احمد! تا گریه نکنم قلبم آرام نمی گیره، علی را ببر تا این بچه ناراحت نشه"
علی را آوردم، دکترها را صدا زدم، گفتم: "شما را به خدا نگذارید امام ناراحت بشه!"

عبدالله نوری امروزی در خدمت کروبی و عطریان فر و ...

آقایی که هیچ موقع کسی گریه اش را ندید...! این یک تیکه...
حالا می آییم سراغ بعدش! بزرگ ترین آزمایش به نظر من اینها نبود. کدام آزمایش؟ اهل دل باید تو مجلس بگیرد حرف من را نمی دونم!
در تاریخ شیعه، بروید از همه علما بپرسید؛ ما سه نفر فقط سراغ داریم که پرچم ولایت فقیه را بلند کردند. اولین آنها مرحوم "کاشف الغطاء" بود که چه جور بلند کرد؟ چه بگویم؟! فقط چهار تا کلمه راجع به ولایت فقیه حرف زده! بعد از آن، مرحوم صاحب جواهر است که در کتاب "جواهر الکلام" راجع به ولایت فقیه یک کمی حرف زده! هیچ یک از مراجع شیعه، دیگر جرات نکرده بودند راجع به ولایت فقیه این جوری حرف بزنند، تا زمان امام!
امام آمد پرچم ولایت فقیه را چنان بلند کرد که تمام دنیا را گرفت.
بزرگ ترین آزمایش امام و امتحانی که پس داد، می دانید چه بود؟ بزرگ ترین آزمایش و امتحان امام این بو.د که گفتند:
" آقا، پرچم ولایت فقیه را بینداز توی خاک و قائم مقامت را هم قربانی کن! دیگر ولایت فقیه در زمان خودت بی ولایت فقیه"
به آن معنا! نه این که بخواهم بگویم نیست، الحمدلله وجود مبارک حضرت آیت الله خامنه ای (صلوات حضار) را ما داریم! اما یک کسی که در میان مراجع شیعه، آمده با آن وصف کلام راجع به ولایت فقیه حرف زده، پس از هشت سال، کار به جایی می رسد که باید قائم مقام خودش را هم قربانی بکند!


باز آقا سید احمد آقا آن روز گفت که:

"یک روز بعد از این که حکم استعفای آقای منتظری را امام امضاء کرد، وارد اتاق شدم، ‌دیدم نامه آقای منتظری در دستش هست، ‌از زیر عینک قطرات اشک، آمده روی محاسنش، دارد گریه می کند. نشستم کنار امام، البته با صدا گریه نمی کرد؛ فقط اشک می ریخت و نامه آقای منتظری را داشت می خواند. نشستم کنار امام. امام همچنان مشغول اشک ریختن و خواندن نامه بود. خواستم که امام، چون دکترها گفته بودند که خیلی مراقبش باشید، ‌نگذارید گریه کند، ناراحت بشود. ‌سرم را بردم جلو، توی صورت آقا نگاه کردم که یعنی من دارم می بینم که داری گریه می کنی، بلکه آقا دست از گریه بردارد. آقا عینکش را گذاشت توی پیشانیش و یک نگاهی به من کرد، گفت:
"احمد! تعجب می کنی من دارم گریه می کنم؟!"
من دیگه هیچی جواب ندادم!
گفت:
"احمد! به خدا دیگر کمرم شکست. به خدا دیگر اصلا دلم نمی خواهد زنده بمانم ... تو هم دعا کن خدا دیگر مرگ بابایت را برساند. یک عمر فریاد زدم ولایت فقیه، حالا خودم با دست خودم، باید قسمت اعظم این ولایت فقیه را ذبح کنم، قربانی کنم! احمد تعجب می کنی؟ به خدا کمرم شکست!"
امام هیچ وقت قسم نمی خورد. گفت: "احمد! به خدا کمرم شکست."

آلبوم تصاویر سایت آیت الله منتظری: با حجة الاسلام والمسلمین عبدالله نوری. (قم _ زمستان 1381 _ در اولین روزهای پس از رفع حصر)

عبدالله نوری این روزها در محضر منتظری!

من شاید خیلی درد دل داشته باشم. پس کجا بروم بگویم؟
به کی بگویم؟ اگر به شما نگویم؟!
اگر آدم این حرف ها را این جا نزندف پس کجا بزند؟!
کجا بروم بگویم قربان آن قدت بروم امام؟!
کجا بروم بگویم قربان قلبت بروم امام؟!
کجا بروم بگویم قربان آن آه جگرسوزت بروم آقا؟! که دنیایی را آتش زدی و رفتی با آن آه های آخر عمرت!
خب من باید این جا این حرف ها را بزنم! خب یک کمی زودتر بیاید قربانتان بروم!
اجازه بدهید؛ منبر بی پیام فایده ندارد. پیام منبر را بگویم و دعایتان بکنم. حرف دیگر بیش از حد زده ام. پیام منبرم این است:‌
یازده امام ما را برای چه شهید کرده اند؟!
علی چرا بیست و پنج سال خانه نشست؟! چرا 25 سال فقط تنها یاور علی، زهرا بود؟ در آن چند سالی که زهرا زنده بود، بعدش هم که زهرا شهید شد! خودتان که اهل هیئت هستید. چرا امام مجتبی سه بار در میدان جنگ بردندش پیش معاویه خجالت زده برگرداندنش؟! چرا؟! همه این چراها را می گویم،‌ یک جواب آخرش دارم.
امام حسین وقتی آن روز ایستاد جلوی لشکر، گفت با اسلحه هایی که مسلم خریده آمده اید مرا بکشید؟! با وجوهاتی که مسلم جمع کرده بود، ‌پول گرفته اید و آمده اید مرا بکشید؟!‌
امام سجاد کارش به جایی رسید که آن پیرمرد در شام گفت: خدا را شکر می کنم که خدا آبرویتان را برد و این جور ذلیل تان کرد. چی بود؟!
در مقاتل آمده که یک قرآن هم زیر بغل داشت! که امام اشاره کرد از قرآن هم چیزی می دانی؟ و گفت بله و آن مسائل!
امام باقر هم همین جور. امام صادق هم همین جور. موسی بن جعفر چرا 14 سال توی زندان بود؟ چرا؟!
امام رضا را هم تبعیدش کردند توی ایران خودمون! تا آخرش با زهر...
امام جواد ما را یک زن بی همه چیز کشت! تازه در حجره را هم قفل کرد. به کنیزانش گفت: کف بزنید، هلهله بکنید صدای ناله امام جواد را کسی نشنود! جوان ترین امام را 25 سالگی کشتند برای چه؟! اجازه دهید بقیه اش را نگویم...!
همه این چراها جوابش یک کلمه است.
اگر اجداد ما و پدران ما، مثل الان ما بودند و آنان غیرت داشتند، کجا 14 سال موسی بن جعفر در زندان می ماند؟ یک نفر بلند نشد فریاد بزند و واقعا فریاد بزند و جانش را در خطر بیندازد!
آی قربانت برم موسی بن جعفر! اگر به قدر این مجلس بسیجی داشتی، 14 سال در زندان بودی تو؟! آره؟!
امام صادق می گوید که آن یکی ایراد می گیرد، می گوید: آقا شما چرا قیام نمی کنید؟ فرمود: "آن بزغاله ها را بشمار! می گوید وقتی شماردم دیدم 17 راس بیشتر نیستند. گفت:
"به خدا قسم من اگر به قدر آن بزغاله ها یار داشتم، قیام می کردم!"
ای وای! آدم این درد را کجا ببرد؟! رهبر مذهب شیعه 17 تا بسیجی نداشت!

حالا یک چیزی بگویم جگرهایتان را بسوزانم!
خب نامردها! دور امام حسین را خالی کردید، شهیدش کردید. اما چرا زیر جنازه اش نرفتید تا 70 تا تیر به بدن مبارکش زدند؟!
نه شما را می شود با آنها مقایسه کرد و نه آنها را با شما ملت! 11 میلیون زیر تابوت امام را گرفتند. از کجا تا به کجا...!
حالا اجازه بدهید، اینها مقدمه پیام بود. پیام را بگویم و روضه را بخوانم. پیام چیه؟ پیام این است:
یازده امام ما را کشتند! 1400 سال ما را ذلیل کردند. به خاطر بی غیرتی پدران مان و اجدادمان که آنها بی غیرت بودند و از امامان شان حمایت نکردند!
از کجا ما عزت پیدا کردیم؟ از آن جایی که پشت سر امام عزیز حرکت کردیم و هر کس خواست راجع به امام جسارت بکند، کج دهنی بکند از اول انقلاب، با مشت توی دهانش زدیم!!

مردم!
عزت ما، در سایه ولایت فقیه است.
والسلام!
امام حالا رفت. چه می خواهید بکنید؟! می خواهید مثل موسی بن جعفر بشود؟! می خواهید مثل امام مجتبی بشود یا نه؟!
اگر می خواهید خدا این لباس عزت را از تن ما درنیاورد. من وقت نکردم. پس فردا شب ادامه بحث را برایتان خواهم گفت که خامنه ای کیست؟!
مردم! به فاطمه زهرا مادرش قسم، اگر مظلوم تر از امام این سید نباشد، کم تر نیست!
چهار سال به دست ما انقلابی ها چقدر تهمت به این سید زده شده؟! طرفدار سرمایه داری و بازار...!! لا اله الا الله ...!

مردم!
به خدا این لباس عزت ما در گرو حمایت از رهبری است. اگر این حمایت را کردیم، خدا این لباس را برازنده تن ما می کند.
اگر اجازه دادیم خناس ها – آقا از کجا شد این مجتهد و آیت الله؟ تا دیروز حجت الاسلام بود. امروز شد آیت الله؟! از کجا آن اختیارات ولایت فقیه منتقل به این آقا شد؟! مگر مجتهد است؟! – اگر دندان های این خناس ها را در دهان شان نریزید، به خدا یک شب مثل سودانف یک ژنرال با یک کودتا ریاست جمهوری را می گیرد، کذا را هم می گیرد. بعد به خدا قسم، ‌این دفعه دیگه به ریشه... بعضی ها می گویند، نه اگر کذا بشود ریش دار ها،‌ آخوندها! نه مگر همه این شهیدها را آخوندها دادند؟ شما دادید. ده سال است شما انقلاب را زنده نگه داشتید و دشمن به خون شما تشنه است...!! و اگر خدای ناکرده چنان بشود، آن موقع دیگر به کسی رحم نمی کنند.

پس عزت ما در گرو حمایت از این سید مظلوم است. این پیام منبر من بود. والسلام!
نکنیم کاری "وخلاءهم لباس کرام". خدا این لباس کرامت را از ما مهار می کند.
خدایا به عزت شهدا قسمت می دهیم.
خدایا این سید مظلوم را خودت یاری کن!

  نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

این پست در ادامه پست قبلی است گرچه می توان آن را مستقل خواند...

ادعای این را ندارم که این دسته­بندی دربرگیرنده تمامی انواع کسانی است که در انقلاب وارد عرصه کار اجتماعی و سیاسی می شنوند، اما می توانم بگویم که می شود بسیاری از خواص جامعه را در این دسته­ها جای داد:

1.      کسانی که اساساً چندان در فضای دینی زندگی نمی کنند و طبیعتاً کسانی هستند که با انگیزه­های دیگری وارد عرصه کار اجتماعی کلان می شوند که می تواند این انگیزه­ها انسانی و یا منفعت­طلبانه باشد. این دسته از موضوع بحث ما خارج اند چرا که با وجود انقلاب اسلامی، مجال کمتری برای بروز چنین افرادی پیدا شده و خوب و بدشان کمتر در میان خواصِ اثرگذار جامعه جایی پیدا کرده اند.

2.      کسانی که از ابتدا منافقانه نقاب به چهره زدند و از ابتدا با نقابِ نفاق به میدان آمدند و مقاصد غیر اسلامی و غیر انقلابی­شان را در زیر پوششی دینی و انقلابی پنهان کردند. برخی از ایشان در همان سال­های اول انقلاب با شهادت بزرگانی مانند بهشتی، رجایی و باهنر نقاب از چهره­شان افکنده شد و برخی دیگر سال­ها بعد و در جریان دولت های پس از جنگ شناخته شدند.

3.      کسانی که با نیت نیکو و انگیزه خدمت به اسلام و انقلاب و کشور، پای به میدان سیاست گذاردند و تلاش در جهت اصلاح و بهبود را سرلوحه خود قرار دادند. سخن ما با این دسته است.

مهم این است که بدانیم برای ورود به عرصه خدمت احتماعی، آن هم در سطحی کلان و بزرگ و جای گرفتن در منصبِ خواصِ جامعه اسلامی، علاوه بر نیت پاک و انگیزه اولیه صحیح، توشه­های بیشتری نیز لازم است تا مسافر این راه بتواند بی خطر از گردنه­های سخت و دشوار امتحانات الهی بگذرد و جزای خیر خدمت خود را از پیشگاه خداوند دریافت کند و راهزنان توشه او را نربایند و و در میانه راه به دره­ها و پرتگاه­های عمیق فرو نیافتد. اما توشه لازم این راه چیست و آیا افراد گوناگونی که با نیت خیر پا به میدان می گذارند از این توشه بهره کافی دارند؟

آنها که با نیت خیر و انگیزه خدمت، قدم در مسیر اصلاح می گذارند خود سه دسته اند:

اول آنها که از سرمایه­های سه گانه «معنویت»، «علم (بینش)» و «توان به انجام رساندن مسئولیت به عهده گذاشته شده­شان»، به اندازه کافی نیاندوخته اند.

دوم آنها که حداقلی از این سه دسته سرمایه را با خود به همراه دارند. اما تکیه­شان بر علم و توان خودشان است ولی پشتوانه معنوی­شان آن­قدر هست که در لغزشگاه­ها ایشان را نگه دارد. نتیجه تلاش­های این افراد، اصلاحی است که ثمراتش به سود اسلام، انقلاب و مردم خواهد بود؛ اما توان اصلاحی ایشان آن قدر نیست که تحولاتی بنیادین در جان­ها و روح­ها ایجاد کند؛ چرا که سرمایه معنوی­شان به این اندازه نیست و رابطه شان با خداوند آن قدر عمیق نیست که او متکفل اصلاح شود و اصلاح الهی از آستین ایشان نمایان گردد. (گرچه در میان این­ها نیز خوب و عالی وجود دارد.)

سوم آنها که به چنان سرمایه معنوی و ارتباط عمیق با خداوند دست یافته اند که در کنار علم کافی و توان به عهده گیری مسئولیت، آنچه در ابتدا چشم­ها را خیره می کند این ارتباط وثیق و الهی است که موجب می شود دست اصلاح و عنایت خداوند از آستین این مردان بزرگ بیرون آید و هدایت جامعه را بر عهده گیرد.

در خواصِ خوب بعد از انقلاب، کمتر از دسته سوم نمونه داشتیم گرچه امام بزرگوار ما (ره)، نمونه عالی چنین انسان­هایی بود که با رهبری الهی خود جان­ها به سمت مبدا هستی حرکت داد و این نوع هدایت، از جنس هدایت پیامبران و امام معصوم (علیهم السلام) است.

مشکل کجاست؟

مشکل اینجاست که بسیاری از خواص سرمایه­های معنوی و علمی خود همپای پذیرش مسئولیت های سنگین، بالا نبردند و در اینجاست که توشه مسافرِ سفر اصلاح، کم می آورد و او چون سربازی می شود بی سلاح و در میانه تیرهای شیطان که او را به خود می خواند و هر آن در پی به زمین زدن اوست. اگر لطف الهی شامل حال او نشود در سر پیچ­های امتحان دنیاطلبی یا خودپرستی و یا ندیدن حقیقت (ضعف بصیرت) به زمین می خورد و آنچنان که پس از سال­ها عبادت همچون بلعم باعورا، سردسته خواص ملحد می گردد یا همچون آن شیخ فقیه مبارز در دهه­های پایانی عمر، با نامه ولایت سقوط می کند و یا همچون برخی خواصِ این روزها، سرگشته در دستان دشمنان دین و ملت دست به دست می گردد.

رمضان فرصتی است برای همه خواص، خواص لغزیده و نلغزیده و همه آنهایی که گمان آن می رود که چندی بعد در جرگه خواص جامعه درآیند و باری بزرگ بر دوش کشند؛ رمضان فرصتی است برای پر کردن توشه معنویت و ارتباط با خدا و تفکر در پذیرش مسئولیت­ها که اگر مسئولیتی جز به انگیزه «تکلیف» پذیرفته شود و یا «اصلاح جامعه» بر «اصلاح خود» مقدم شود، باید هر لحظه منتظر سقوطی سهمگین بود؛ خدا همه ما را نگه دارد ...

  نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

می دانم که پست های وبلاگ من پر شده از اظهار نظر درباه موضوع «خواص» و طبیعتاً این مطلب جالبی نیست. اما دوستان تحمل کنند و به آن نوشته کناری وبلاگ دقت کنند و عذر تقصیر بنده را پذیرا باشند!

الغرض! خواستم اشاره ای به نوع جدیدی از خواص بکنم که در تاریخ به زعم بنده کمتر نظیر داشته و در این سال­های اخیر تولد یافته و در این ماه­های آخری ثمرات نامبارکی را برای انقلاب به دست داده است. همان طور که جامعه ما در رشد خودش از مرحله حکومت طاغوت به درآمد و حکومت اسلامی را پایه ریزی کرد، خواص و افراد موثر و جریان ساز در جامعه نیز از سران طاغوت تغییر کردند. اما همانند زمان تشکیل حکومت پیامبر (ص) که جریان نفاق در بستر حکومت اسلامی شکل می گیرد – چون پیش از آن دشمن نیازی به تغییر چهره ندارد – در کشور ما نیز بعد از انقلاب جریان نفاق پا گرفت. این منافقین در ابتدا نفاقشان پیچیدگی کمی داشت و البته همان نفاق اندک نیز برای برملا شدن به هزینه های گزافی مانند شهادت شهیدان بهشتی، رجایی، باهنر و... نیاز پیدا کرد. اما جریان نفاق در کشور ما ادامه یافت و اتفاقاً پیچیده­تر نیز گردید. به بیان شهید بزرگوار لاجوردی جریان نفاق انقلاب، بسیار خطرناکتر از نفاق مجاهدین انقلاب بود.

در مرحله دوم رشد انقلاب، مشکل خواص جامعه از «خواص طاغوتی» به «خواص منافق» تغییر یافت. معیار نفاق هم روشن است: هركسي كه براي دشمن و در جهت خواست او كار مي كند، مورد سوءظن قرارمي گيرد. اگر ديديم نشان عناد در او هست، مي فهميم كه منافق است.

اما داستان دشمنان انقلاب به همین جا ختم نشد و این نفاق پیچیده سال­ها طول کشید تا قدرت قابل ملاحظه ای در مراکز قدرت نظام پیدا کند و بر دوش خواصی که بعداً از آنها نام خواهم برد از فرصت اصلاحات در جهت پیشبرد کینه­های قدیمی­شان از انقلاب، امام (ره) و رهبری استفاده کنند و تابلوی دردناک دوران اصلاحات را برجای گذارند.

اما دوران جدید، دوران ثمردهی نسل جدیدی از انحراف نخبگان و خواص است. خواصی که در دل عناد ندارند و اما ویژگی اول منافقین یعنی کامل کنندگی پازل دشمن در ایشان به وضوح به چشم می آید. در ادامه این جماعت ضعاف الايمان نیز به صف منافقین خواهند پیوست! آدم گاهى مى‏بيند كه متأسفانه بعضى از نخبگان خودشان هم دچار بى‏بصيرتى‏اند؛ نمي فهمند؛ اصلاً ملتفت نيستند. يك حرفى يك هو به نفع دشمن مي پرانند؛ به نفع جبهه‏اى كه همتش نابودى بناى جمهورى اسلامى است به نحوى. نخبه هم هستند، خواص هم هستند، آدم هاى بدى هم نيستند، نيت بدى هم ندارند؛ اما اين است ديگر. بى‏بصيرتى است ديگر. اما این جماعت جدید الورود کیستند؟

اول در میان این گروه سوم به دو زیرمجموعه اشاره کنم:

1.   اولین زیرمجموعه، آنهایند که در برابر مال دنیا، چرب و شیرین دنیا از پست و مقام و تعلقات خانوادگی و رفاقتی و هزار دام دیگر دنیا، دستانشان لرزیده و کارنامه نازیبایی در وادادگی به دنیا دارند. مرض دل، يك نوع نيست، خودخواهي يك مرض دل است، شهوتراني يك مرض دل است، حق ناپذيري يك مرض دل است، قوم و خويش دوستي بي حد و حصر يك مرض دل است. تكبر و نخوت و اين چيزها يك مرض دل است. دراين يك چيزهايي بود اما به تدريج زياد شد. انحراف همين جور است، اول از جاي كوچكي شروع مي شود؛ اگر علاج نكرديد، زاويه انحراف بتدريج وسيعتر خواهد شد، مرض روحي از جاي كمي آغاز مي شود، اگر علاج نشد، افزايش پيدا مي كند. این جماعت علی رغم آنکه عناد ندارند اما در زمان تعارض خواست­شان با مصالح انقلاب، خواست خود را مقدم می دارند و همین­ها بودند که بار دولت سازندگی بر دوش ایشان به مقصد رسید (نرسید؟) و برگرده ایشان بود که منافقین انقلاب در دوران اصلاحات کردند آنچه کردند.

2.   دومین زیرمجموعه، کسانی اند که سابقه بدی در دنیازدگی ندارند اما علی رغم نیات خوب، با ضعف بصیرت خود چنان ضرباتی به انقلاب می زنند که روی طاغوتیان و منافقین اولیه و منافقین انقلاب را سفید می کنند. این دسته جدیدالورود که به نظرم در تاریخ اسلام کمتر نظیر داشته گاه «عادلانه» به جهنم می روند! یعنی در عین اینکه در نظر مردمان انسان های عادل و پرهیزگاری به نظر می آیند عاقبت به خیر نمی شوند. به بیان دیگر آن چنان در تشخیص­های غلط به پیش می روند که کار غلط را با درست اشتباه گرفته و امر به منکر در نزدشان امر به معروف جلوه کرده و نهی از معروف لباس نهی از منکر پوشیده و انتخاب­ها و تصمیمات نادرست بر روی هم اندوخته ای از تجربیات غلط را برای ایشان فراهم نموده و هر گام که به پیش می روند - به خلاف آنچه می پندارند - بیشتر از مسیر حق منحرف می شوند: «قل هل انبئکم بالاخسرین اعمالاً؛ً الذین ضل سعیهم فی الحیات الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعاً: بگو آیا شما را به زیانبارترین کارها آگاه کنم؟ کسانی که تلاششان در راه زندگی دنیا گم شد در حالی که می پندارند که کار نیکویی انجام می دهند!»

بگذار اولین جماعت از این گروه را در تاریخ اسلام نشان دهم: خوارج! {بعد از جنگ نهروان، امیرالمونین  (علیه السلام)}يكى را گفت بلند كنيد، بلند كردند. به همان كسى كه آن شب همراهش بود، حضرت فرمود: اين شخص را مي شناسى؟ گفت: نه. گفت: اين همان كسى است كه تو آرزو كردى يك مو از بدن او باشى، كه آن شب داشت آن قرآن را با آن لحن سوزناك ميخواند! اينجا در مقابل قرآن ناطق، اميرالمؤمنين (عليه افضل صلوات المصلّين) مي ايستد، شمشير مي كشد! چون بصيرت نيست؛ بصيرت نيست، نمي تواند اوضاع را بفهمد. به زعم من به جای آنکه برچسب تحجر و جمود و تاریک فکری را بر دیگران بزنیم، بسیاری از این منورالفکرهای برچسب زننده و السابقون انقلاب به روشنی مصادیق خوارج زمانند. خوارجی که با پیشانی­های پینه بسته و زهد و تقوای از دنیا، تنها به دلیل کج فهمی و «ضعف بصیرت» بدون کمترین گناه – جز مخالفت ولایت – به جنهم رفتند!

در نوشتار بعد درباره آنکه این جماعت کجا اشتباه کردند که به این سرنوشت دچار شدند بیشتر می نویسم تا مگر خداوند من را از چنین انحرافاتی نگه دارد: چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم (اگر ایمانی باشد!)

پ.ن: البته ضعف بصیرت تنها به این دسته اختصاص ندارد و دسته خواص دنیا طلب نیز از آن مستثنا نیستند. اما دلیل ضعف بصیرت ایشان همان حب دنیایی است که در ایشان گاه ریشه دوانده و دلیل آشکاری است: «ثم كان عاقبه الذين اساءوا السوء ان كذّبوا بآيات الله»؛ خلافكاري، گناه، ارتكاب محرم، عدم اعتنا و مبالات به تربيت خود، گاهي كار را به جايي مي رساند كه جزاي كار بد آنها «سوء» است. اما مقوله ضعف بصیرت در این دسته جدیدالورود جنس دیگری دارد.

  نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 4:18 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

           چند روز این مثنوی تاخیر شد...

           اول اینکه: قصه تاهل و داستان دردناک(!) پایان نامه اجازه نوشتن سریعتر را نمی دهد؛

         دوم اینکه: من جامعه شناس نیستم اما برای اینکه در این فضای آشفته خط را گم نکنم مجبورم  تلاشم را برای تحلیل از اتفاقات پیرامونیم انجام بدهم.

         سوم اینکه: موضوع زنان در کابینه بسیار مهم بود که دیدم دوستم درباره آن خوب نوشته است.

هر جامعه ای سه گروه اصلی دارد: رهبران، نخبگان و توده مردم. حرکت دادن توده­ها به دست رهبران است و واسطه این دو را معمولاً نخبگان جامعه انجام می دهند. نخبگان هم در هر فرهنگی می توانند گروه خاصی باشند: نخبگان سیاسی، روشنفکران، روحانیون و.. . مهم این است که این گروه مرجع توده­ها باشند و حرف و عملشان بر تصمیم­گیری مردم اثرگذار باشد هر چه اثرش بیشتر درجه نخبگی بیشتر.

این قصه در هر انقلابی پر رنگ­تر است. چون انقلاب سه پایه انسانی دارد: رهبر(ران)، پیروان اولیه رهبر(ران)، توده مردم. اگر از خیر تحلیل باقی انقلاب­ها بگذریم، انقلاب خود ما هم این سه پایه را داشت: امام خمینی (ره)، روحانیون شاگرد و مبلغ امام و توده­های معتقد به آرمان­ها و اهداف انقلاب. البته نقش افراد و گروه­های دیگر نیز غیر قابل انکار است اما آنچه محور اصلی انقلاب اسلامی بود امام (ره) و تفکرات ایشان بود.

همان طوری که شکل­گیری نهضت بر این سه پایه استوار است، ادامه و بقای آن هم وابسته به چگونگی عملکرد این سه است. البته طبیعتاً هر مرحله که به پیش می رود نقش­ها پیچیده­تر، تشخیص آنها دشوارتر و ایستادگی بر سر آنها سخت­تر می گردد که امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند: «لایَحمِل هذا العَلَمَ الا اهلُ البَصَرِ و الصّبرِ»: این پرچم را جز اصحاب بصیرت و صبر بر دوش نمی کشند.

نکته جالب در روش راه اندازی و ادامه انقلاب که امام (ره) در پیش گرفت، تکیه بسیار زیاد ایشان بر توده­ها و ایجاد ارتباط مستقیم با مردم و بی واسطه با آنها سخن گفتن و از آنها درخواست کردن بود. مخالفت­های نه چندان اندک امام (ره) با تشکیل حزب در ایام مبارزه و پس از پیروزی انقلاب، یکی از شواهد آن است. البته شبکه غیر رسمی روحانیت در میان مردم که با استفاده از فرصت­های تبلیغی دینی و ارتباط­های مستقیم و چهره به چهره با آنها با گسترش تفکر امام (ره) کمک می کرد می تواند به عنوان بازوی نخبگان تلقی گردد که با مکانیزم­های متداول کار نخبگان متفاوت است.

الغرض؛ امروز هم این سه پایه هنوز هم وجود دارند. گیریم که به اقتضای شکل­گیری حکومت و مناصب رسمی و سوابق مبارزاتی و دلایل دیگر، عده ای جایگاه نخبگان پیدا کردند. اگر از تعبیر «خواص» به جای نخبگان استفاده کنیم با توجه به پست­های قبلی راحت­تر به بیان مقصود خواهیم پرداخت. معیار ارزیابی توان انقلاب نیز امروز بر دوش توان و عملکرد این سه گروه می چرخد. نمره ای که به این سه دسته می دهیم ما را در ارزیابی وضع فعلی انقلاب کمک می کند و احتمالاً از تحلیل های فروپاشی یا نقطه اوج، دور خواهد کرد.

هر چه رهبر بیشتر شخص خودش، اندیشه­هایش و رفتارهایش با موازین اسلام منطبق باشد و هر چه بیشتر به مدیریت امام معصوم نزدیک شده باشد، این پایه نظام قدرتمندتر است. خواص نیز هر چه بیشتر از بصیرت در شناخت راه و نغلتیدن در دنیاطلبی استوارتر باشند و منافع شخصی، خانوادگی و حزبی و گروهی را بر مصلحت اسلام و مسلمانان و مومنان ترجیح ندهند، در مرتبه بالاتری خواهند بود. توده­ها نیز هر چه بیشتر حق طلب و حق پذیر، متحد در مسیر اسلام و البته با بصیرت تر باشند انقلاب جایگاه بهتری خواهد داشت.

آنچه من امروز می بینم آن است که از این سه پایه بیش از هر چیز پایه خواص می لغزد و جماعتی بس عظیم از ایشان در بصیرت یا پایداری بر آنچه حق است اهمال می کنند. راه امام (ره) تکیه کمتری بر نخبگان داشت و این از فشار خطای خواص بر انقلاب می کاهد؛ اما در هر حال این فشار آن قدر هست که ندای «الهی عظم البلاء و برح الخفاء» بر دل­ها و زبان­ها طنین انداز شود و این فشار آنقدر هست که با وجود بنی صدرها و منتظری­های زمان، علی سر به چاه فرو برد و هیچ محرمی نداشته باشد و این فشار آنقدر هست که غافلانی را که نظام الهی برساخته امام (ره) را از سر غفلت، با دولت کریمه مهدوی (عج) یکی انگاشته بودند، به خود آورد و یکبار دیگر درخواست فرج را - در عین مبارزه در متن جامعه با ظلم و توحیدستیزی - بر دل و لب جاری سازند. اما در سوی دیگر مردمند که جماعتی از ایشان در حق شناسی دچار تردید گردیده اند و مهم اینکه تفرقه جای خود را به اتحاد داده است. البته مرحله سخت­تر آن است که این تفرقه از عموم مردم به میان توده­های مومن نفوذ کند – گرچه امروز نیز برخی شکاف­های جزئی در آن دیده می شود – چرا که بار اصلی انقلاب را توده­های مومن و رهبری بر دوش می کشند. یقیناً تفرقه در هر جامعه­ای موجبات سست شدن پایه­های آن و ضعف آن جامعه می شود اما کار آنجا به بحران می رسد که توده­های مومن نیز دچار تفرقه شوند.

در این میانه رهبری نیز به زعم من با بصیرت و صبر در این مسیر قدم نهاد و آنها که جای ولی و پیرو را اشتباه گرفته بودند دهان به انتقاد گشودند که چرا رهبری بر اساس تحلیل و خواست ما رفتار نکرد! گویی ولی تا زمانی ولایت دارد که یا بی طرف در گوشه­های از دعواها نشسته باشد و یا در حمایت جماعت ایشان داد سخن داده باشد! خیالی نیست که فرق «قانون مکتوب» و «قانون در مقام عمل» همین است که دومی در سر بزنگاه­ها بر میل و خواست من و تو امر و نهی دارد و آنهایی سرافرازند که اختلاف خود پیش ولی آورند و پس از حکم او نه تنها در مقام عمل بلکه در دل نیز از حکم داده شده احساس سختی نکنند: «فلا و ربِّکَ لایومنون حتّی یُحَکِّموکَ فیما شجَرَ بینهم ثمَّ لایجِدوا فی انفسِهم حَرَجاً ممّا قضیتَ و یسلِّموا تسلیماً».

شاید در این باره بیشتر بنویسم...

  نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

احتمالاً وبلاگ من خیلی جای جدی ایه. اما همه اتفاقات جدی زندگی که تو سیاست خلاصه نمی شه. از جمله این اتفاقات مهم، عمل به سنت پیغمبره. (ما هم  کارهایی که دلمون می خواد به اسم دین و پیغمبر تموم می کنیم!)

 القصه، گلی دیگر از بوستان مجردات پرپر شد و به جرگه متاهلین پیوست. با دعا برای همه مجردها برای اسارت پس از تجرد! به دعای خیر دوستان امید فراوان بستم. یا علی!

  نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 1:11 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 

گفتم این پست را برای مرور حرف های آقا درباره خواص بگذارم. البته حرف خیلی بیشتر از این هاست ولی همین ها هم چیزهای زیادی را نشان می دهد:

۱۳۷۵/۳/۲۰: "به جماعت بشرى كه نگاه كنيد، در هر جامعه و شهر و كشورى، از يك ديدگاه، مردم به دو قسم تقسيم مى‌شوند: يك قسمْ كسانى هستند كه بر مبناى فكر خود، از روى فهميدگى و آگاهى و تصميم‌گيرى كار مى‌كنند. راهى را مى‌شناسند و در آن راه - كه به خوب و بدش كار نداريم - گام برمى‌دارند. يك قِسم اينهايند كه اسمشان را خواص مى‌گذاريم. قسم ديگر، كسانى هستند كه نمى‌خواهند بدانند چه راهى درست و چه حركتى صحيح است. در واقع نمى‌خواهند بفهمند، بسنجند، به تحليل بپردازند و درك كنند. به تعبيرى ديگر، تابع جَوّند. به چگونگى جوّ نگاه مى‌كنند و دنبال آن جوّ به حركت در مى‌آيند. اسم اين قسم از مردم را عوام مى‌گذاريم.

جزو عوام قرار نگرفتن، بدين معنا نيست كه حتماً در پى كسب تحصيلات عاليه باشيد؛ نه! گفتم كه معناى عوام اين نيست. اى بسا كسانى كه تحصيلات عاليه هم كرده‌اند؛ اما جزو عوامند. اى بسا كسانى كه تحصيلات دينى هم كرده‌اند؛ اما جزو عوامند. اى بسا كسانى كه فقير يا غنى‌اند؛ اما جزو عوامند. عوام بودن، دستِ خودِ من و شماست. بايد مواظب باشيم كه به اين جَرگه نپيونديم. يعنى هر كارى مى‌كنيم از روى بصيرت باشد. هر كس كه از روى بصيرت كار نمى‌كند، عوام است.

خواص، طبعاً دو جبهه‌اند: خواصِ جبهه‌ى حق و خواص جبهه‌ى باطل. عدّه‌اى اهل فكر و فرهنگ و معرفتند و براى جبهه‌ى حق كار مى‌كنند. فهميده‌اند حق با كدام جبهه است. حق را شناخته‌اند و براساس تشخيص خود، براى آن، كار و حركت مى‌كنند.اينها يك دسته‌اند. يك دسته هم نقطه‌ى مقابل حق و ضد حقّند.

خواصِ طرفدارِ حق، دو نوعند. يك نوع كسانى هستند كه در مقابله با دنيا، زندگى، مقام، شهوت، پول، لذّت، راحت، نام و همه‌ى متاعهاى خوبْ قرار دارند.. منتها اگر در مقابل اين متاعها و بهره‌هاى زندگى، خداى ناخواسته آن قدر مجذوب شديد كه وقتى پاىِ تكليفِ سخت به ميان آمد، نتوانستيد دست برداريد، واويلاست! اگر ضمن بهره بردن از متاعهاى دنيوى، آن‌جا كه پاى امتحان سخت پيش مى‌آيد، مى‌توانيد از آن متاعها به راحتى دست برداريد، آن وقتْ حساب است.

مى‌بينيد كه حتّى خواصِ طرفدارِ حق هم به دو قسم تقسيم مى‌شوند. بر حسب اتّفاق نمى‌شود جامعه، نظام و انقلاب را بيمه كرد. بايد به مطالعه و دقّت و فكر پرداخت. اگر در جامعه‌اى، آن نوعِ خوبِ خواصِ طرفدارِ حق؛ يعنى كسانى كه مى‌توانند در صورت لزوم از متاع دنيوى دست بردارند، در اكثريت باشند، هيچ وقت جامعه‌ى اسلامى به سرنوشت جامعه‌ى دوران امام حسين عليه‌السّلام مبتلا نخواهد شد و مطمئنّاً تا ابد بيمه است. اما اگر قضيه به عكس شد و نوع ديگرِ خواصِ طرفدار حق - دل سپردگان به متاع دنيا. آنان كه حق شناسند، ولى درعين‌حال مقابل متاع دنيا، پايشان مى‌لرزد - در اكثريت بودند، وامصيبتاست.

خواص دوران او - خواص طرفدار حق يعنى كسانى كه حق را مى‌شناختند - اكثرشان كسانى بودند كه دنيا را بر آخرت ترجيح مى‌دادند! نتيجه اين شد كه اميرالمؤمنين عليه‌الصّلاة والسّلام بالاجبار سه جنگ به راه انداخت؛ عمر چهار سال و نه ماه حكومت خود را دائماً در اين جنگها گذراند و عاقبت هم به دست يكى از آن آدمهاى خبيث به شهادت رسيد

يك وقت يك حركت بجا، تاريخ را نجات مى‌دهد و گاهى يك حركت نابجا كه ناشى از ترس و ضعف و دنياطلبى و حرص به زنده ماندن است، تاريخ را در ورطه‌ى گمراهى مى‌غلتاند. اى شريح قاضى! چرا وقتى كه ديدى هانى در آن وضعيت است، شهادت حق ندادى؟! عيب و نقصِ خواصِ ترجيح دهنده‌ى دنيا بر دين، همين است. چرا چنين كارى كردند؟! اگر امثال شَبَثْ بن ربْعى در يك لحظه‌ى حسّاس، به جاى اين‌كه از ابن زياد بترسند، از خدا مى‌ترسيدند، تاريخ عوض مى‌شد. گيرم كه عوام متفرّق شدند؛ چرا خواصِ مؤمنى كه دوْر مسلم بودند، از او دست كشيدند؟

از هر طرف حركت مى‌كنيم، به خواص مى‌رسيم. تصميم‌گيرىِ خواص در وقت لازم، تشخيص خواص در وقت لازم، گذشت خواص از دنيا در لحظه‌ى لازم، اقدام خواص براى خدا در لحظه‌ى لازم. اينهاست كه تاريخ و ارزشها را نجات مى‌دهد و حفظ مى‌كند! در لحظه‌ى لازم، بايد حركت لازم را انجام داد. اگر تأمّل كرديد و وقت گذشت، ديگر فايده ندارد.

حركت در راه خدا، هميشه مخالفينى دارد. از همين خواصى كه گفتيم، اگر يك نفرشان بخواهد كار خوبى انجام دهد - كارى را كه بايد انجام دهد - ممكن است چهار نفر ديگر از خودِ خواص پيدا شوند و بگويند آقا، مگر تو بيكارى؟! مگر ديوانه‌اى؟! مگر زن و بچه ندارى؟! چرا دنبال چنين كارها مى‌روى؟! كمااين‌كه در دوره‌ى مبارزه هم مى‌گفتند

۱۳۸۸/۴/۲۹: خطاب ما به نخبگان است. آحاد ملت هم هوشيارند؛ نخبگان ما هوشيار باشند. نخبگان بدانند هر حرفى، هر اقدامى، هر تحليلى كه به آنها كمك بكند، اين حركت در مسير خلاف ملت است. همه‏‌ى ما خيلى بايد مراقب باشيم؛ خيلى بايد مراقب باشيم: مراقب حرف زدن، مراقب موضع‏گيرى كردن، مراقب گفتن‏ها، مراقب نگفتن‏ها. يك چيزهائى را بايد گفت؛ اگر نگفتيم، به آن وظيفه عمل نكرده‏ايم. يك چيزهائى را بايد بر زبان نياورد، بايد نگفت؛ اگر گفتيم، برخلاف وظيفه عمل كرده‏ايم. نخبگان سر جلسه‏ى امتحانند؛ امتحان عظيمى است. در اين امتحان، مردود شدن، رفوزه شدن، فقط اين نيست كه ما يك سال عقب بيفتيم؛ سقوط است.

۱۳۸۸/۵/۱۲: امتحانهایی هم در اين انتخابات پيش آمد. يك امتحان، امتحان آحاد مردم بود. به نظر من مردم در اين امتحان برنده شدند؛ نمره‏ى قبولى گرفتند. حضور عظيم مردم، يك امتحان عظيمى بود كه آنها را سرافراز كرد. بسيارى از آحاد مردم، از جريانهاى سياسى، طبق وظيفه‏شان عمل كردند. بعضى از خواص هم البته مردود شدند. اين انتخابات بعضى‏ها را مردود كرد."

 ... اَحسِب الناس ان یُترَکوا ان یقولوا آمنا و هم لایُفتنون؟

 آیا مردم پنداشته اند که با گفتن اینکه "ایمان آورده ایم"، وانهاده می شوند و آزمایش نمی گردند؟

  نوشته شده در  چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط محمدمهدی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM